مرا ناگهان در عمارى نشاند * بران خوب چهره فسونى بخواند
كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب * نجنبيد و من چشم كرده پر آب
گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست
پرى بىگمان بخت برگشته بود * كه بر من همى جادوى آزمود
چنين بُد كه گفتم كم و بيش نه * مرا ايدر اكنون كس و خويش نه
چنين داد پاسخ پس افراسياب * كه بخت بدت كرد بر تو شتاب
تو آنى كز ايران بتيغ و كمند * همى رزم جستى بنام بلند
كنون چون زنان پيش من بسته دست * همى خواب گويى بكردار مست
به كار دروغ آزمودن همى * بخواهى سر از من ربودن همى
به دو گفت بيژن كه اى شهريار * سخن بشنو از من يكى هوشيار
گر ازان بدندان و شيران بچنگ * توانند كردن بهر جاى جنگ
يلان هم بشمشير و تير و كمان * توانند كوشيد با بد گمان
يكى دست بسته برهنه تنا * يكى راز پولاد پيراهنا
چگونه درد شير بىچنگ تيز * اگر چند باشد دلش پر ستيز
اگر شاه خواهد كه بيند ز من * دليرى نمودن بدين انجمن
يكى اسب فرماى و گرزى گران * ز تركان گزين كن هزار از سران
بآورد گه بر يكى زين هزار * اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم * برو بر فگند و بر آورد خشم
بگرسيوز اندر يكى بنگريد * كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد
نبينى كه اين بد كنش ريمنا * فزونى سگالد همى بر منا
بسنده نبودش همين بد كه كرد * همى رزم جويد بننگ و نبرد
ببر همچنين بند بر دست و پاى * هم اندر زمان زو بپرداز جاى
بفرماى دارى زدن پيش در * كه باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار كن * وزو نيز با من مگردان سخن
بدان تا ز ايرانيان زين سپس * نيارد بتوران نگه كرد كس
كشيدندش از پيش افراسياب * دل از درد خسته دو ديده پر آب
چو آمد بدر بيژن خسته دل * ز خون مژه پاى مانده به گل
همى گفت اگر بر سرم كردگار * نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز كشتن نترسم همى * ز گردان ايران بترسم همى
كه نامرد خواند مرا دشمنم * ز ناخسته بردار كرده تنم
بپيش نياكان پهلو منش * پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ايدر بجاى * ز شرم پدر چون شوم باز جاى
دريغا كه شادان شود دشمنم * چو بينند بر دار روشن تنم
دريغا ز شاه و ز مردان نيو * دريغا كه دورم ز ديدار گيو
ايا باد بگذر بايران زمين * پيامى بر از من بشاه گزين
بگويش كه بيژن به سختى درست * چو آهو كه در چنگ شير نرست
[ جان بيژن خواستن پيران از افراسياب ]
ببخشود يزدان جوانيش را * بهم بر شكست آن گمانيش را