سر پر گناهش روان داد من * بمان تا كند در جهان ياد من
برادر چو بهرام را خسته ديد * تژاو جفا پيشه را بسته ديد
خروشيد و بگرفت ريش تژاو * بريدش سر از تن بسان چكاو
دل گيو زان پس بريشان بسوخت * روانش ز غم آتشى بر فروخت
خروشى بر آورد كاندر جهان * كه ديد اين شگفت آشكار و نهان
كه گر من كشم ور كشى پيش من * برادر بود گر كسى خويش من
بگفت اين و بهرام يل جان بداد * جهان را چنين است ساز و نهاد
عنان بزرگى هر آن كو بجست * نخستين ببايد به خون دست شست
اگر خود كشد گر كشندش به درد * بگرد جهان تا توانى مگرد
خروشان بر اسپ تژاوش ببست * به بيژن سپرد آنگهى بر نشست
بياوردش از جايگاه تژاو * بنزديك ايران دلش پر ز تاو
چو شد دور زان جايگاه نبرد * بكردار ايوان يكى دخمه كرد
بيا گند مغزش بمشك و عبير * تنش را بپوشيد چينى حرير
بر آيين شاهانش بر تخت عاج * بخوابيد و آويخت بر سرش تاج
سر دخمه كردند سرخ و كبود * تو گفتى كه بهرام هرگز نبود
شد آن لشكر نامور سوگوار * ز بهرام و ز گردش روزگار
[ بازگشتن ايرانيان به نزد خسرو ]
چو برزد سر از كوه تابنده شيد * بر آمد سر تاج روز سپيد
سپاه پراگنده گرد آمدند * همى هر كسى داستانها زدند
كه چندين ز ايرانيان كشته شد * سر بخت سالار برگشته شد
چنين چيره شد دست تركان بجنگ * سپه را كنون نيست جاى درنگ
بر شاه بايد شدن بىگمان * ببينيم تا بر چه گردد زمان
اگر شاه را دل پر از جنگ نيست * مرا و ترا جاى آهنگ نيست
پسر بىپدر شد پدر بىپسر * بشد كشته و زنده خسته جگر
اگر جنگ فرمان دهد شهريار * بسازد يكى لشكر نامدار
بياييم و دلها پر از كين و جنگ * كنيم اين جهان بر بدانديش تنگ
برين راى زان مرز گشتند باز * همه دل پر از خون و جان پر گداز
برادر ز خون برادر به درد * زبانشان ز خويشان پر از ياد كرد
برفتند يك سر سوى كاسهرود * روانشان ازان كشتگان پر درود
طلايه بيامد به پيش سپاه * كسى را نديد اندران جايگاه
بپيران فرستاد زود آگهى * كز ايرانيان گشت گيتى تهى
چو بشنيد پيران هم اندر زمان * بهر سو فرستاد كار آگهان
چو برگشتن مهتران شد درست * سپهبد روان را ز انده بشست
بيامد بشبگير خود با سپاه * همى گشت بر گرد آن رزمگاه
همه كوه و هم دشت و هامون و راغ * سراپرده و خيمه بد همچو باغ
بلشكر ببخشيد و خود بر گرفت * ز كار جهان مانده اندر شگفت
كه روزى فرازست و روزى نشيب * گهى شاد دارد گهى با نهيب