من آن درع و تازانه برداشتم * بتوران دگر خوار بگذاشتم
يكى نيز بخشيد كاوس شاه * ز زرّ و ز گوهر چو تابنده ماه
دگر پنج دارم همه زرنگار * برو بافته گوهر شاهوار
ترا بخشم اين هفت ز ايدر مرو * يكى جنگ خيره مياراى نو
چنين گفت با گيو بهرام گرد * كه اين ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفت * مرا آنك شد نام با ننگ جفت
گر ايدونك تازانه باز آورم * و گر سر ز كوشش بگاز آورم
برو راى يزدان دگر گونه بود * همان گردش بخت وارونه بود
هرانگه كه بخت اندر آيد بخواب * ترا گفت دانا نيايد صواب
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه * درخشان شده روى گيتى ز ماه
همى زار بگريست بر كشتگان * بران داغ دل بخت برگشتگان
تن ريونيز اندران خون و خاك * شده غرق و خفتان برو چاك چاك
همى زار بگريست بهرام شير * كه زار اى جوان سوار دلير
چه تو كشته اكنون چه يك مشت خاك * بزرگان بايوان تو اندر مغاك
بران كشتگان بر يكايك بگشت * كه بودند افگنده بر پهن دشت
ازان نامداران يكى خسته بود * بشمشير از يشان بجان رسته بود
همى باز دانست بهرام را * بناليد و پرسيد زو نام را
به دو گفت كاى شير من زندهام * بر كشتگان خوار افگندهام
سه روزست تا نان و آب آرزوست * مرا بر يكى جامه خواب آرزوست
بشد تيز بهرام تا پيش اوى * بدل مهربان و بتن خويش اوى
برو گشت گريان و رخ را بخست * بدرّيد پيراهن او را ببست
به دو گفت منديش كز خستگيست * تبه بودن اين ز نابستگيست
چو بستم كنون سوى لشكر شوى * وزين خستگى زود بهتر شوى
يكى تازيانه بدين رزمگاه * ز من گم شدست از پى تاج شاه
چو آن باز يابم بيايم برت * رسانم به زودى سوى لشكرت
و زان جا سوى قلب لشكر شتافت * همى جست تا تازيانه بيافت
ميان تل كشتگان اندرون * بر آميخته خاك بسيار و خون
فرود آمد از باره آن بر گرفت * و زان جا خروشيدن اندر گرفت
خروش دم ماديان يافت اسپ * بجوشيد بر سان آذرگشسپ
سوى ماديان روى بنهاد تفت * غمى گشت بهرام و از پس برفت
همى شد دمان تا رسيد اندروى * ز ترگ و ز خفتان پر از آب روى
چو بگرفت هم در زمان بر نشست * يكى تيغ هندى گرفته بدست
چو بفشارد ران هيچ نگذارد پى * سوار و تن باره پر خاك و خوى
چنان تنگ دل شد بيكبارگى * كه شمشير زد بر پى بارگى
و زان جايگه تا بدين رزمگاه * پياده بپيمود چون باد راه
سراسر همه دشت پر كشته ديد * زمين چون گل و ارغوان كِشته ديد
همى گفت كاكنون چه سازيم روى * برين دشت بىبارگى راه جوى