همه بر سپرها نبشتند نام * بجوشيد شمشيرها در نيام
سپه را ز هامون به دريا كشيد * بدان سو كجا دشمن آمد پديد
بىاندازه كشتى و زورق بساخت * بر آشفت و بر آب لشكر نشاخت
همانا كه فرسنگ بودى هزار * اگر پاى با راه كردى شمار
همى راند تا در ميان سه شهر * ز گيتى برين گونه جويند بهر
بدست چپش مصر و بربر براست * زره در ميانه بر آن سو كه خواست
به پيش اندرون شهر هاماوران * بهر كشورى در سپاهى گران
خبر شد بديشان كه كاوس شاه * بر آمد ز آب زره با سپاه
هم آواز گشتند يك با دگر * سپه را سوى بربر آمد گذر
يكى گشت چندان يل تيغ زن * به بربرستان در شدند انجمن
سپاهى كه دريا و صحرا و كوه * شد از نعل اسپان ايشان ستوه
نبد شير درّنده را خوابگاه * نه گور ژيان يافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهى در آب * هم اندر هوا ابر و پرّان عقاب
همى راه جستند و كى بود راه * دد و دام را بر چنان رزمگاه
چو كاوس لشكر به خشكى كشيد * كس اندر جهان كوه و صحرا نديد
جهان گفتى از تيغ و ز جوشن است * ستاره ز نوك سنان روشن است
ز بس خود زرّين و زرّين سپر * به گردن بر آورده رخشان تبر
تو گفتى زمين شد سپهر روان * همى بارد از تيغ هندى روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروس * زمين سربسر تيره چون آبنوس
بدرّيد كوه از دم گاودم * زمين آمد از سم ّ اسپان بخم
ز بانگ تبيره به بربرستان * تو گفتى زمين گشت لشكرستان
بر آمد ز ايران سپه بوق و كوس * برون رفت گرگين و فرهاد و طوس
و زان سوى گودرز كشواد بود * چو گيو و چو شيدوش و ميلاد بود
فگندند بر يال اسپان عنان * بزهر آب دادند نوك سنان
چو بر كوههء زين نهادند سر * خروش آمد و چاك چاك تبر
تو گفتى همى سنگ آهن كنند * و گر آسمان بر زمين برزنند
بجنبيد كاوس در قلبگاه * سپاه اندر آمد به پيش سپاه
جهان گشت تارى سراسر ز گرد * بباريد شنگرف بر لاژورد
تو گفتى هوا ژاله بارد همى * به سنگ اندرون لاله كارد همى
ز چشم سنان آتش آمد برون * زمين شد بكردار درياى خون
سه لشكر چنان شد ز ايرانيان * كه سر باز نشناختند از ميان
نخستين سپهدار هاماوران * بيفگند شمشير و گرز گران
غمى گشت و ز شاه زنهار خواست * بدانست كان روزگار بلاست
به پيمان كه از شهر هاماوران * سپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سليح و ز تخت و كلاه * فرستد بنزديك كاوس شاه
چو اين داده باشد برو بگذرد * سپاهش بر و بوم او نسپرد
ز گوينده بشنيد كاوس كى * برين گفتها پاسخ افگند پى