[ چنين تا بر آمد برين روزگار * نديدند جز خوبى از كردگار ]
[ جهان سر بسر گشت او را رهى * نشسته جهاندار با فرهى ]
يكايك بتخت مهى بنگريد * بگيتى جز از خويشتن را نديد
منى كرد آن شاه يزدان شناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
[ گرانمايگان را ز لشگر بخواند * چه مايه سخن پيش ايشان براند ]
چنين گفت با سالخورده مهان * كه جز خويشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پديد * چو من نامور تخت شاهى نديد
جهان را به خوبى من آراستم * چنانست گيتى كجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از منست * همان كوشش و كامتان از منست
بزرگى و ديهيم شاهى مراست * كه گويد كه جز من كسى پادشاست
همه موبدان سر فگنده نگون * چرا كس نيارست گفتن نه چون
چو اين گفته شد فرّ يزدان ازوى * بگشت و جهان شد پر از گفتگوى
منى چون بپيوست با كردگار * شكست اندر آورد و برگشت كار
چگفت آن سخن گوى با فرّ و هوش * چو خسرو شوى بندگى را بكوش
بيزدان هر آن كس كه شد ناسپاس * بدلش اندر آيد ز هر سو هراس
بجمشيد بر تيرهگون گشت روز * همى كاست آن فرّ گيتى فروز
[ داستان ضحاك با پدرش ]
يكى مرد بود اندر آن روزگار * ز دشت سواران نيزه گذار
گرانمايه هم شاه و هم نيك مرد * ز ترس جهاندار با باد سرد
كه مرداس نام گرانمايه بود * بداد و دهش برترين پايه بود
مر او را ز دوشيدنى چارپاى * ز هر يك هزار آمدندى بجاى
[ همان گاو دوشا بفرمانبرى * همان تازى اسب گزيده مرى ]
[ بز و ميش بد شيرور همچنين * بدوشيزگان داده بد پاك دين ]
[ بشير آن كسى را كه بودى نياز * بدان خواسته دست بردى فراز ]
پسر بد مر اين پاك دل را يكى * كش از مهر بهره نبود اندكى
جهانجوى را نام ضحاك بود * دلير و سبكسار و ناپاك بود
كجا بيوراسپش همى خواندند * چنين نام بر پهلوى راندند
كجا بيور از پهلوانى شمار * بود بر زبان درى ده هزار
ز اسپان تازى بزرين ستام * ورا بود بيور كه بردند نام
شب و روز بودى دو بهره بزين * ز روى بزرگى نه از روى كين
چنان بد كه ابليس روزى پگاه * بيامد بسان يكى نيك خواه
دل مهتر از راه نيكى ببرد * جوان گوش گفتار او را سپرد
به دو گفت پيمانت خواهم نخست * پس آنگه سخن برگشايم درست
جوان نيك دل گشت فرمانش كرد * چنانچون بفرمود سوگند خورد
كه راز تو با كس نگويم ز بن * ز تو بشنوم هر چه گوئى سخن
به دو گفت جز تو كسى كدخداى * چه بايد همى با تو اندر سراى
[ چه بايد پدر كش پسر چون تو بود * يكى پندت از من ببايد شنود ]