تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
[ كجا شير مردان جنگ آورند * فروزندهء لشكر و كشورند ]
[ كزيشان بود تخت شاهى بجاى * و زيشان بود نام مردى بپاى ]
[ بسودى سه ديگر گره را شناس * كجا نيست از كس بريشان سپاس ]
[ بكارند و ورزند و خود بدروند * بگاه خورش سرزنش نشنوند ]
[ ز فرمان تن آزاده و ژنده پوش * ز آواز پيغاره آسوده گوش ]
[ تن آزاد و آباد گيتى به روى * بر آسوده از داور و گفتگوى ]
[ چه گفت ان سخن سخن گوى آزاده مرد * كه آزاده را كاهلى بنده كرد ]
[ چهارم كه خوانند اهتو خوشى * همان دست‌ورزان ابا سر كشى ]
[ كجا كارشان همگنان پيشه بود * روانشان هميشه پر انديشه بود ]
[ بدين اندرون سال پنجاه نيز * بخورد و بورزيد و بخشيد چيز ]
[ ازين هر يكى را يكى پايگاه * سزاوار بگزيد و بنمود راه ]
كه تا هر كس اندازهء خويش را * ببيند بداند كم و بيش را
بفرمود پس ديو ناپاك را * به آب اندر آميختن خاك را
هرانچ از گل آمد چو بشناختند * سبك خشت را كالبد ساختند
به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد * نخست از برش هندسى كار كرد
چو گرمابه و كاخهاى بلند * چو ايوان كه باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست يك روزگار * همى كرد از و روشنى خواستار
بچنگ آمدش چند گونه گهر * چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر
[ ز خارا بافسون برون آوريد * شد آراسته بندها را كليد ]
[ دگر بويهاى خوش آورد باز * كه دارند مردم ببويش نياز ]
چو بان و چو كافور و چون مشك ناب * چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشكى و درمان هر دردمند * در تندرستى و راه گزند
همان رازها كرد نيز آشكار * جهان را نيامد چنو خواستار
گذر كرد از ان پس بكشتى بر آب * ز كشور بكشور گرفتى شتاب
چنين سال پنجه برنجيد نيز * نديد از هنر بر خرد بسته چيز
همه كردنيها چو آمد بجاى * ز جاى مهى برتر آورد پاى
بفرّ كيانى يكى تخت ساخت * چه مايه به دو گوهر اندر نشاخت
كه چون خواستى ديو برداشتى * ز هامون بگردون بر افراشتى
چو خورشيد تابان ميان هوا * نشسته برو شاه فرمان روا
جهان انجمن شد بر آن تخت او * شگفتى فرو مانده از بخت او
بجمشيد بر گوهر افشاندند * مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين * بر آسوده از رنج روى زمين
بزرگان بشادى بياراستند * مى و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرّخ ازان روزگار * بما ماند از ان خسروان يادگار
چنين سال سيصد همى رفت كار * نديدند مرگ اندران روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهى * ميان بسته ديوان بسان رهى
بفرمان مردم نهاده دو گوش * ز رامش جهان پر ز آواى نوش