تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بخفت و بر آسود و نگشاد لب * چمان و چران رخش تا نيم شب

[ خوان سوم جنگ رستم با اژدها ]

ز دشت اندر آمد يكى اژدها * كزو پيل گفتى نيابد رها
بدان جايگه بودش آرامگاه * نكردى ز بيمش برو ديو راه
بيامد جهانجوى را خفته ديد * بر او يكى اسپ آشفته ديد
پر انديشه شد تا چه آمد پديد * كه يا رد بدين جايگاه آرميد
نيارست كردن كس آنجا گذر * ز ديوان و پيلان و شيران نر
همان نيز كامد نيابد رها * ز چنگ بد انديش نر اژدها
سوى رخش رخشنده بنهاد روى * دوان اسپ شد سوى ديهيم جوى
همى كوفت بر خاك رويينه سم * چو تندر خروشيد و افشاند دم
تهمتن چو از خواب بيدار شد * سر پر خرد پر ز پيكار شد
بگرد بيابان يكى بنگريد * شد آن اژدهاى دژم ناپديد
ابا رخش بر خيره پيكار كرد * ازان كو سر خفته بيدار كرد
دگر باره چون شد بخواب اندرون * ز تاريكى آن اژدها شد برون
ببالين رستم تگ آورد رخش * همى كند خاك و همى كرد پخش
دگر باره بيدار شد خفته مرد * بر آشفت و رخسارگان كرد زرد
بيابان همه سربسر بنگريد * بجز تيرگى شب بديده نديد
بدان مهربان رخش بيدار گفت * كه تاريكىء شب بخواهى نهفت
سرم را همى بازدارى ز خواب * به بيدارئ من گرفتت شتاب
گر اين بار سازى چنين رستخيز * سرت را ببرّم بشمشير تيز
پياده شوم سوى مازندران * كشم ببر و شمشير و گرز گران
سيم ره بخواب اندر آمد سرش * ز ببر بيان داشت پوشش برش
بغرّيد باز اژدهاى دژم * همى آتش افروخت گفتى بدم
چراگاه بگذاشت رخش آن زمان * نيارست رفتن بر پهلوان
دلش زان شگفتى به دو نيم بود * كش از رستم و اژدها بيم بود
هم از بهر رستم دلش نارميد * چو باد دمان نزد رستم دويد
خروشيد و جوشيد و بركند خاك * ز نعلش زمين شد همه چاك چاك
چو بيدار شد رستم از خواب خوش * بر آشفت با بارهء دستكش
چنان ساخت روشن جهان آفرين * كه پنهان نكرد اژدها را زمين
بران تيرگى رستم او را بديد * سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد
بغرّيد برسان ابر بهار * زمين كرد پر آتش از كار زار
بدان اژدها گفت بر گوى نام * كزين پس تو گيتى نبينى بكام
نبايد كه بىنام بر دست من * روانت بر آيد ز تاريك تن
چنين گفت دژخيم نرّ اژدها * كه از چنگ من كس نيابد رها
صد اندر صد اين دشت جاى منست * بلند آسمانش هواى منست
نيارد گذشتن بسر بر عقاب * ستاره نبيند زمينش بخواب
به دو اژدها گفت نام تو چيست * كه زاينده را بر تو بايد گريست