چو شد زان نشان كار بر شاه تنگ * پس پشت شمشير و در پيش سنگ
بيزدان چنين گفت كاى كردگار * توى برتر از گردش روزگار
بدين جاى بيچارگى دست گير * تو باشى ننالم بكيوان و تير
هم آنگه چو از كوه بر شد خروش * پديد آمد از راه فرخ سروش
همه جامهاش سبز و خنگى به زير * ز ديدار او گشت خسرو دلير
چو نزديك شد دست خسرو گرفت * ز يزدان پاك اين نباشد شگفت
چو از پيش بدخواه برداشتش * به آسانى آورد و بگذاشتش
به دو گفت خسرو كه نام تو چيست * همى گفت چندى و چندى گريست
فرشته به دو گفت نامم سروش * چو ايمن شدى دور باش از خروش
كزين پس شوى بر جهان پادشا * نبايد كه باشى جز از پارسا
بدين زود اندر بشاهى رسى * بدين ساليان بگذرد هشت و سى
بگفت اين سخن نيز و شد ناپديد * كس اندر جهان اين شگفتى نديد
چو آن ديد بهرام خيره بماند * جهان آفرين را فراوان بخواند
همى گفت تا جنگ مردم بود * مبادا كه مردى ز من گم بود
برآنم كه جنگم كنون با پريست * برين بخت تيره ببايد گريست
نياطوس زان روى بر كوهسار * همى خواست از دادگر زينهار
خراشيد مريم دو رخسار خويش * ز تيمار جفت جهاندار خويش
سپه بود بر كوه و هامون و راغ * دل روميان زو پر از درد و داغ
نياطوس چون روى خسرو نديد * عمارىّ زرّين بيك سو كشيد
بمريم چنين گفت كاندر نشين * كه ترسم كه شد شاه ايران زمين
هم آنگاه خسرو بران روى كوه * پديد آمد از راه دور از گروه
همه لشكر نامور شاد شد * دل مريم از درد آزاد شد
چو آمد بمريم بگفت آنچ ديد * و زان كوه خارا سر اندر كشيد
چنين گفت كاى ماه قيصر نژاد * مرا داور دادگر داد داد
نه از كاهلى بد نه از بد دلى * كه در جنگ بد دل كند كاهلى
بدان غار بىراه درماندم * بدل آفريننده را خواندم
نهان داشت دارنده كار جهان * برين بنده گشت آشكارا نهان
فريدون فرخ نديد اين بخواب * نه تور و نه سلم و نه افراسياب
كه امروز من ديدم اى سركشان * ز پيروزى و شهريارى نشان
بديشان بگفت آنكجا ديد شاه * از ان پس بفرمود تا آن سپاه
همه جنگ را تاختن نو كنند * برزم اندرون ياد خسرو كنند
و زان روى بهرام شد پر ز درد * پشيمان شده زان همه كار كرد
[ جنگ سوم خسرو پرويز با بهرام چوبينه و گريختن بهرام ]
هم آنگه ز كوه اندر آمد سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه
و زان روى بهرام لشكر براند * بروز اندرون روشنايى نماند
همى گفت هر كس كه راند سپاه * خرد بايد و مردى و دستگاه
دليران كه ديدند خشت مرا * همان پهلوانى سرشت مرا