تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1260

مساهمون:

ص١٢٦٠
ز بالا چو آن مايه مردم بديد * تنى چند زان جنگيان برگزيد
يلان سينه را گفت كاين بد نژاد * بجنگ اندرون داد مردى بداد
كه من دانم اكنون جزو نيست اين * كه يا رد چميدن برين دشت كين
برين مايه مردم بجنگ آمدست * و گر پيش كام نهنگ آمدست
فزون نيست با او سرافراز بيست * از يشان كسى را ندانم كه كيست
اگر پيشم آيد جهان را بسم * اگر بر نيايم ازو ناكسم
بايزد گشسپ و يلان سينه گفت * كه مردان ندارند مردى نهفت
نبايد كه ما بيش باشيم چار * بخسرو مرا كس نيايد به كار
يكى بد كجا نام او جان فروز * كه تيره شبان برگزيدى بروز
سپه را به دو داد و خود پيش رفت * همى تاخت با اين سه بيدار تفت
چو بهرام را ديد خسرو ز راه * بايرانيان گفت كامد سپاه
كنون هيچ دل را مداريد تنگ * كه آمد مرا روزگار درنگ
من و گرز و چوبينهء بدنشان * شما رزم سازيد با سركشان
شما چارده يار و ايشان سه تن * مبادا كه بينيد هرگز شكن
نياطوس با لشكر روميان * ببستند ناچار يك سر ميان
برفتند زان رزمگه سوى كوه * كه ديدار بودى بهر دو گروه
همى گفت هر كس كه پر مايه شاه * چرا جان فروشد ز بهر كلاه
بماند بدين دشت چندين سوار * شود خيره تنها سوى كار زار
همه دست بر آسمان داشتند * كه او را همه كشته پنداشتند
چو بهرام جنگى بر انگيخت اسپ * يلان سينه و گرد ايزد گشسپ
بديدند ياران خسرو همه * شد او گرگ و آن نامداران رمه
بماند آنگهى شاه ز آويختن * و ز ان شورش و باره انگيختن
جهاندار ناكام برگاشت اسپ * پس اندر همى رفت ايزد گشسپ
چو گستهم و بندوى و گردوى ماند * گو تا جور نام يزدان بخواند
بگستهم گفت آن زمان شهريار * كه تنگ اندر آمد بد روزگار
چه بايست اين بيهده رستخيز * بديدند پشت من اندر گريز
به دو گفت گستهم كامد سوار * تو تنها شدى چون كنى كار زار
نگه كرد خسرو پس پشت خويش * از ان چار بهرام را ديد پيش
همى داشت تن را ز دشمن نگاه * ببريد برگستوان سياه
ازو باز ماندند هر دو سوار * پس پشت او دشمن كينه دار
بپيش اندر آمد يكى غار تنگ * سه جنگى پس اندر بسان پلنگ
بن غار هم بسته آمد ز كوه * بماند آن جهاندار دور از گروه
فرود آمد از اسپ فرخ جوان * پياده بران كوه بر شد دوان
پياده شد و راه او بسته شد * دل نامداران ازو خسته شد
نه جاى درنگ و نه جاى گريز * پس اندر همى رفت بهرام تيز
بخسرو چنين گفت كاى پر فريب * بپيش فراز تو آمد نشيب
بر من چرا تاختى هوش خويش * نهاده برين گونه بر دوش خويش