تو گفتى بگريد همى بخت اوى * كه بيكار خواهد بدن تخت اوى
[ فرستادن ساوه شاه پيغام ديگر به بهرام چوبينه ]
دگر باره گردى زبان آورى * فريبنده مردى ز دشت هرى
فرستاد نزديك بهرام و گفت * كه بخت سپهرى ترا نيست جفت
همى بشنوى چند پند و سخن * خرد يار كن چشم دل باز كن
دو تن يافتستى كه اندر جهان * چو ايشان نبود از نژاد مهان
چو خورشيد بر آسمان روشنند * ز مردى همه ساله در جوشنند
يكى من كه شاهم جهان را بداد * دگر نيز فرزند فرخ نژاد
سپاهم فزونتر ز برگ درخت * اگر بشمرد مردم نيكبخت
گر از پيل و لشكر بگيرم شمار * بخندى ز باران ابر بهار
سليحست و خرگاه و پرده سراى * فزون زانك انديشه آرد بجاى
ز اسبان و مردان بيابان و كوه * اگر بشمرد نيز گردد ستوه
همه شهر ياران مرا كهترند * اگر كهترى را خود اندر خورند
اگر گرددى آب دريا روان * وگر كوه را پاى باشد دوان
نبردارد از جاى گنج مرا * سليح مرا ساز رنج مرا
جز از پارسى مهترت در جهان * مرا شاه خوانند فرخ مهان
ترا هم زمانه بدست منست * بپيش روان من اين روشنست
اگر من ز جاى اندر آرم سپاه * ببندند بر مور و بر پشه راه
همان پيل برگستوانور هزار * كه بگريزد از بوى ايشان سوار
بايران زمين هرك پيش آيدم * ازان آمدن رنج نفزايدم
از ايدر مرا تا در طيسفون * سپاهست مانا كه باشد فزون
ترا اى بد اختر كه بفريفتست * فريبندهء تو مگر شيفتست
ترا بر تن خويشتن مهر نيست * وگر هست مهر ترا چهر نيست
كه نشناسدى چشم او نيك و بد * گزاف از خرد يافته كى سزد
بپرهيز زين جنگ و پيش من آى * نمانم كه مانى زمانى بپاى
ترا كدخدايى و دختر دهم * همان ارجمندى و اختر دهم
بيابى بنزديك من مهترى * شوى بىنياز از بد كهترى
چو كشته شود شاه ايران بجنگ * ترا آيد آن تاج و تختش بچنگ
و زان جايگه من شوم سوى روم * ترا مانم اين لشكر و گنج و بوم
ازان گفتم اين كم پسند آمدى * بدين كارها فرّمند آمدى
سپه تاختن دانى و كيميا * سپهبد بدستت پدر گر نيا
ز ما اين نه گفتار آرايشست * مرا بر تو بر جاى بخشايشست
بدين روز با خوار مايه سپاه * برابر يكى ساختى رزمگاه
نيابى جز اين نيز پيغام من * اگر سر بپيچانى از كام من
[ پاسخ دادن بهرام چوبينه ، ساوه شاه را ]
فرستاده گفت و سپهبد شنيد * بپاسخ سخن تيره آمد پديد
چنين داد پاسخ كه اى بدنشان * ميان بزرگان و گردنكشان
جهاندار بىسود و بسيار گوى * نماندش نزد كسى آبروى
به پيشين سخن و آنچ گفتى ز پس * بگفتار ديدم ترا دسترس