بپرسيدم و گفت از كجا راندهاى * كنون ايستاده چرا ماندهاى
شنيدم كه از پارس بگريختى * كه آزرده گشتى و خون ريختى
چنين گفت بهرام كين خود مباد * كه با شاه ايران كنم كينه ياد
من ايدون برزم آمدم با سپاه * ز بغداد رفتم بفرمان شاه
چو از لشكر ساوه شاه آگهى * بيامد بدان بارگاه مهى
مرا گفت رو راه ايشان بگير * بگرز و سنان و بشمشير و تير
چو بشنيد فغفور برگشت زود * بپيش پدر شد بگفت آنچ بود
شنيد آن سخن شاه شد بدگمان * فرستاده را جست هم در زمان
يكى گفت خرّاد برزين گريخت * همى ز آمدن خون ز مژگان بريخت
چنين گفت پس با پسر ساوه شاه * كه اين بدگمان مرد چون يافت راه
شب تيره و لشكرى بىشمار * طلايه چرا شد چنين سست و خوار
[ پيام فرستادن ساوه شاه نزد بهرام چوبينه ]
و زان پس فرستاد مرد كهن * بنزديك بهرام چيره سخن
به دو گفت رو پارسى را بگوى * كه ايدر بخيره مريز آب روى
همانا كه اين مايه دانى درست * كزين پادشاه تو مرگ تو جست
بجنگت فرستاد نزد كسى * كه همتا ندارد بگيتى بسى
ترا گفت رو راه بر من بگير * شنيدى تو گفتار نادلپذير
اگر كوه نزد من آيد به راه * بپاى اندر آرم بپيل و سپاه
چو بشنيد بهرام گفتار اوى * بخنديد زان تيز بازار اوى
چنين داد پاسخ كه شاه جهان * اگر مرگ من جويد اندر نهان
چو خشنود باشد ز من شايدم * اگر خاك بالا بپيمايدم
فرستاده آمد بر ساوه شاه * بگفت آنچ بشنيد زان رزمخواه
به دو گفت رو پارسى را بگوى * كه چندين چرا بايدت گفت و گوى
چرا آمدستى بدين بارگاه * ز ما آرزو هرچ بايد بخواه
فرستاده آمد ببهرام گفت * كه رازى كه دارى بر آر از نهفت
كه اين شهرياريست نيك اخترى * بجويد همى چون تو فرمانبرى
به دو گفت بهرام كو را بگوى * كه گر رزمجويى بهانه مجوى
گر ايدونك با شهريار جهان * همى آشتى جويى اندر نهان
ترا اندرين مرز مهمان كنم * به چيزى كه گويى تو فرمان كنم
ببخشم سپاه ترا سيم و زر * كرا در خور آيد كلاه و كمر
سوارى فرستيم نزديك شاه * بدان تا به راه آيدت نيمراه
بسان همالان علف سازدت * اگر دوستى شاه بنوازدت
ور ايدونك ايدر بجنگ آمدى * به دريا بجنگ نهنگ آمدى
چنان باز گردى ز دشت هرى * كه بر تو بگريند هر مهترى
ببرگشتنت پيش در چاه باد * پست باد و بارانت همراه باد
نياوردت ايدر مگر بخت بد * همى خواست تا بر سرت بد رسد
فرستاده برگشت و آمد چو باد * پيام جهانجوى يك يك بداد
چو بشنيد پيغام او ساوه شاه * بر آشفت زان نامور رزمخواه