تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1171

مساهمون:

ص١١٧١
سپهبد چنين داد پاسخ بدوى * كه اى شاه نيك اختر و راست گوى
شنيدستى آن داستان مهان * كه در پيش بودند شاه جهان
كه چون بخت پيروز ياور بود * روا باشد ار يار كمتر بود
برين داستان نيز دارم گوا * اگر بشنود شاه فرمانروا
كه كاوس كى را بهاماوران * ببستند با لشكرى بىكران
گزين كرد رستم ده و دو هزار * ز شايسته مردان گرد و سوار
بياورد كاوس كى را ز بند * بران نامداران نيامد گزند
همان نيز گودرز كشوادگان * سر نامداران آزادگان
بكين سياوش ده و دو هزار * بياورد برگستوانور سوار
همان نيز پر مايه اسفنديار * بياورد جنگى ده و دو هزار
بارجاسب بر چاره كرد آنچ كرد * ازان لشكر و دز بر آورد گرد
از اين مايه گر لشكر افزون بود * ز مردى و از راى بيرون بود
سپهبد كه لشكر فزون از سه چار * بجنگ آورد پيچد از كارزار
دگر آنك گفتى چهل ساله مرد * ز برنا فزونتر نجويد نبرد
چهل ساله با آزمايش بود * بمردانگى در فزايش بود
به ياد آيدش مهر نان و نمك * برو گشته باشد فراوان فلك
ز گفتار بدگوى و ز نام و ننگ * هراسان بود سر نپيچد ز جنگ
ز بهر زن و زاده و دوده را * بپيچد روان مرد فرسوده را
جوان چيز بيند پذيرد فريب * بگاه درنگش نباشد شكيب
ندارد زن و كودك و كشت و ورز * به چيزى ندارد ز ناارز ارز
چو بىآزمايش نيابد خرد * سر مايهء كارها ننگرد
گر ايدونك پيروز گردد بجنگ * شود شاد و خندان و سازد درنگ
وگر هيچ پيروز شد بر تنش * نبيند جز از پشت او دشمنش
چو بشنيد گفتار او شهريار * چنان تازه شد چون گل اندر بهار
به دو گفت رو جوشن كارزار * بپوش و ز ايوان بميدان گذار
سپهبد بيامد ز نزديك شاه * كمر خواست و خفتان و درع و كلاه
بر افگند برگستوان بر سمند * بفتراك بر بست پيچان كمند
جهانجوى با گوى و چوگان و تير * بميدان خراميد خود با وزير
سپهبد بيامد بميدان شاه * بغلتيد در خاك پيش سپاه
چو ديدش جهاندار كرد آفرين * سپهبد ببوسيد روى زمين
بياورد پس شهريار آن درفش * كه بد پيكرش اژدهافش بنفش
كه در پيش رستم بدى روز جنگ * سبك شاه ايران گرفت آن بچنگ
چو ببسود خندان ببهرام داد * فراوان برو آفرين كرد ياد
ببهرام گفت آنك جدّان من * همى خواندندش سر انجمن
كجا نام او رستم پهلوان * جهانگير و پيروز و روشن روان
درفش ويست اينك دارى بدست * كه پيروز بادى و خسرو پرست
گمانم كه تو رستم ديگرى * به مردى و گردى و فرمانبرى