شهنشاه چون بزم آراستى * و گر برسم موبدى خواستى
نخوردى جز از دست مهبود چيز * هم ايمن بدى زان دو فرزند نيز
خورش خانه در خان او داشتى * تن خويش مهمان او داشتى
دو فرزند آن نامور پارسا * خورش ساختندى بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشك * همى ريختندى برخ بر سرشك
يكى نامور بود ز روان بنام * كه او را بدى بر در شاه كام
كهن بود و هم حاجب شاه بود * فروزندهء رسم درگاه بود
ز مهبود و فرخ دو فرزند اوى * همه ساله بودى پر از آبروى
همى ساختى تا سرِ پادشا * كند تيز بر كار آن پارسا
ببد گفت از ايشان نديد ايچ راه * كه كردى پر آزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بود * كه او را بدرگاه بد خواه بود
ز گفتار و كردار آن شوخمرد * نشد هيچ مهبود را روى زرد
چنان بد كه يك روز مردى جهود * ز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بيفزود در پيش اوى * بر آميخت با جان بد كيش اوى
چو با حاجب شاه گستاخ شد * پرستندهء خسروى كاخ شد
ز افسون سخن رفت روزى نهان * ز درگاه و ز شهريار جهان
ز نيرنگ و ز تنبل و جادويى * ز كردار كژّى و ز بدخويى
چو زروان بگفتار مرد جهود * نگه كرد و زان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت اين سخن * بجز پيش جان آشكارا مكن
يكى چاره بايد ترا ساختن * زمانه ز مهبود پرداختن
كه او را بزرگى بجايى رسيد * كه پاى زمانه نخواهد كشيد
ز گيتى ندارد كسى را بكس * تو گويى كه نوشين روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چيز * خورشها نخواهد جهاندار نيز
شدست از نوازش چنان پر منش * كه هزمان ببوسد فلك دامنش
چنين داد پاسخ بزروان جهود * كزين داورى غم نبايد فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاه * خورشها ببين تا چه آيد به راه
نگر تا بود هيچ شير اندروى * پذيره شو و خوردنيها ببوى
همان بس كه من شير بينم ز دور * نه مهبود بينى تو زنده نه پور
كه گر زو خورد بىگمان روى و سنگ * بريزد هم اندر زمان بىدرنگ
نگه كرد زروان بگفتار اوى * دلش تازه تر شد بديدار اوى
نرفتى بدرگاه بىآن جهود * خور و شادى و كام بىاو نبود
چنين تا بر آمد برين چند گاه * بدآموز پويان بدرگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامداد * خرامان شدندى بر شاه راد
پس پردهء نامور كدخداى * زنى بود پاكيزه و پاك راى
كه چون شاه كسرى خورش خواستى * يكى خوان زرين بياراستى
سه كاسهرود نهادى برو از گهر * بدستار زربفت پوشيده سر
ز دست دو فرزند آن ارجمند * رسيدى بنزديك شاه بلند