و زان پس نوشتند كار آگهان * كه از داد و ز ايمنى در جهان
كه هر كش درم بد خراجش نبود * بسرش اندرون داوريها فزود
ز پُرّى بكژّى نهادند روى * پر از رنج گشتند و پرخاش جوى
چو آن نامه بر خواند بهرام گور * بدلش اندر افتاد زان كار شور
ز هر كشورى مرزبانى گزيد * پر از داد دلشان چنانچون سزيد
بدرگاه يك ساله روزى بداد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد
بفرمود كان را كه ريزند خون * گر آرند كژّى به كار اندرون
برانند فرمان يزدان به روى * بدان تا شود هر كسى چاره جوى
بر آمد برين بر بسى روزگار * يكى نامه فرمود پس شهريار
سوى راستگويان و كار آگهان * كجا او پراگنده بد در جهان
كه اندر جهان چيست ناسودمند * كه آرد برين پادشاهى گزند
نوشتند پاسخ كه از داد شاه * نگردد كسى گرد آيين و راه
بشد راى و انديشهء كشت و ورز * بهر كشورى راست بيكار مرز
پراگنده بينيم گاوان كار * گيا رست از دشت و ز كشت زار
چنين داد پاسخ كه تا نيم روز * كه بالا كند تاج گيتى فروز
نبايد كس آسود از كشت و ورز * ز بىارز مردم مجوييد ارز
كه بىكار مردم ز بىدانشيست * ببى دانشان بر ببايد گريست
ورا داد بايد دو و چار دانگ * چو شد گرسنه تا نيايد ببانگ
كسى كو ندارد بر و تخم و گاو * تو با او بتندى و زفتى مكاو
به خوبى نوا كن مر او را بگنج * كس از نيستى تا نيايد برنج
گر ايدونك باشد زيان از هوا * نباشد كسى بر هوا پادشا
چو جايى بپوشد زمين را ملخ * برد سبزىء كشتمندان بشخ
تو از گنج تاوان او باز ده * بكشور ز فرموده آواز ده
و گر بر زمين گور گاهى بود * و گر نابرومند راهى بود
كه ناكشته باشد بگرد جهان * زمين فرومايگان و مهان
كسى كو بدين پايكار منست * و گر ويژه پروردگار منست
كنم زنده در گور جايى كه هست * مبادش نشيمن مبادش نشست
نهادند بر نامه بر مهر شاه * هيونى بر افگند هر سو به راه
[ خواندن بهرام گور ، لوريان را از هندوستان ]
ازان پس بهر سو يكى نامه كرد * بجايى كه درويش بد جامه كرد
بپرسيد هرجا كه بىرنج كيست * بهر جاى درويش و بىگنج كيست
ز كار جهان يك سر آگه كنيد * دلم را سوى روشنى ره كنيد
بيامدش پاسخ ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى
كه آباد بينيم روى زمين * بهر جاى پيوسته شد آفرين
مگر مرد درويش كز شهريار * بنالد همى از بد روزگار
كه چون مى گسارد توانگر همى * بسر بر ز گل دارد افسر همى
بآواز رامشگران مى خورند * چو ما مردمان را بكس نشمرند