پس گفت ابوالحسن عليه السلام : كه حديث كرد مرا پدرم ، از جدّم ، از پدرانش ، از على بن الحسين حضرت سيد الساجدين و نور العارفين امام زين العابدين عليه السلام :
كه جمع شدند مهاجرين و انصار نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و گفتند : يا رسول اللَّه از جهت تو مؤونتى يعنى ثقل و گرانى هست در نفقه و اخراجات در كسانى كه مىآمدند از رسولان اطراف ، و اين اموال ما با خونهاى ما حاضر است ، حكم فرما در اين اموال و دماء ، حال كونى كه بارّ و مأجورى ، يعنى : در حكم تو حيف و ميلى نيست ، و خداى تعالى تو را بر اين حكم مزد خواهد داد ، هر چه را خواهى بده ، و هر چه را خواهى نگاه دار ، كه بر تو هيچ حرجى و باكى نيست .
فرمود سيد الساجدين عليه السلام : كه آنگاه فرستاد خداى تعالى جبرئيل را بر آن حضرت ، پس گفت : يا محمّد
( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ )
تا آخر ، يعنى : بگو اى محمّد به امّت كه مزدى كه من در رسالت مىخواهم از شما آن است كه محبّت داشته باشيد خويشان مرا بعد از من .
پس بيرون آمدند مردم و گفتند منافقان : نگرديد باعث ترك نمودن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله چيزى را كه ما عرض كرديم بر او مگر از جهت بر انگيختن و رغبت فرمودن ما به دوستى اقرباء خودش ، بعد از او نيست اين مگر چيزى كه افتراء نموده است آن را رسول صلى الله عليه و آله در اين مجلس ، و بود اين كلام از ايشان عظيم .
پس فرستاد خداى تعالى اين آيه را
( أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفى بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ )
« 1 » .
يعنى : بلكه گويند : بر بسته است محمّد صلى الله عليه و آله قرآن را بر خدا ، يعنى : آن را از نزد خود گفته و به خدا نسبت داده ، بگو اى محمّد مر ايشان را كه اگر قرآن را از جانب خود انشاء نمودهام بر فرض محال ، پس آن معصيتى باشد در غايت
هامش
( 1 ) سورهء احقاف : 8 .