تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
بوسيد و گفت : من حاضرم زن غلام تو باشم . « پس ابو حنيفه وى را گفت : برو در امان خدا . زن رفت و ابو حنيفه بقّال را خواست و پنجاه دينار بوى داد و گفت دخترت را به من تزويج كن و سندى هم به مبلغ يك صد دينار بوى تسليم كرد . بقّال گفت : مرا دخترى كه شايستهء تو باشد نيست . گفت : از اين سخن در گذر من همان دختر زمين گير ، شل و كچل ترا خواستارم . « عقد ازدواج به صد و پنجاه دينار بسته شد و مرد به خانه رفت و قضيه را با زن خويش به ميان نهاد و گفت : چنين كارى گشايش نيابد مىداشت مگر با دست ابو حنيفه چون شب در آمد دختر را در سلَّه‌اى سر پوشيده نهاد و با غلام خود برداشت و به خانه ابو حنيفه برد . ابو حنيفه چون آن بديد پرسيد اين چيست ؟ بقال گفت : بر من بطلاق مادرش گواه باش اگر مرا دخترى ديگر باشد . ابو حنيفه گفت : هى طالق ثلاثا . پس مرد را گفت : سند را به من باز پس ده و پنجاه دينار نقد بر تو حلال باشد . « يك ماه ابو حنيفه در انديشهء اين واقعه مىبود و فكرش به جايى نمىرسيد تا روزى آن زن دوباره به نزد وى آمد . ابو حنيفه وى را گفت : چرا اين كار را كردى ؟ زن گفت : و تو چرا ما را فريب دادى و مردى فقير را بما غنى معرّفى كردى ! ؟ »