تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
فيه بدعة و يحيى فيه سنّة ؟ » ( بالجمله پسر پدر را گفته است : هر گاه فرداى رستاخيز خدا از تو بپرسد كه : بدعت ديدى و آن را نابود نساختى و سنّتى را احياء نكردى چه پاسخ خواهى گفت ؟ : پدر چنين بوى پاسخ داده است : خدايت پاداش خير دهاد پسرك من همانا خويشان تو ، بنى اميّه ، اين كار را سخت گره بر گره زده و دسته بر دسته بسته‌اند بدان سان كه اگر بخواهم آن چه را به ناحق در دست دارند از ايشان بازستانم چنان شكافى پديد آورند و به مبارزه و معارضه برخيزند كه خونهايى فراوان بريزند . به خدا سوگند زوال دنيا بر من آسانتر است از اين كه من سبب شوم به اندازهء يك شيشه حجامت خون ريخته شود . « پسرم آيا به اين خرسندى نمىدهى و راضى نمىشوى كه هيچ روز بر پدرت نگذرد مگر اين كه يك بدعت را بميراند و يك سنّت را زنده سازد ؟ » تا اين زمان ، زمان امارت عمر ، حكومت اموى از لحاظ بدعت و سنّت بدين وضع و از لحاظ توجه به شرع و دين و احكام فقه بدين گونه بوده كه ، به گفتهء عمر ، برداشتن بدعتهاى دينى و گذاشتن سنّتهاى فقهى خونبار و مرگ آور بوده است و عمر قانع بوده و مىخواسته پسرش هم راضى باشد كه روزى يك بدعت بردارد و يك سنت بگذارد ليكن دريغ كه عمر حكومتش بسيار كوتاه بوده و جان خود را روى اين كار گذاشته و در گذشته است « 1 » .
هامش
« 1 » بنى اميه او را به زهر كشته‌اند . سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه 246 ) اين مضمون را آورده است : « وفات عمر به زهر بوده است . بنو اميه چون ديده‌اند عمر بر ايشان سخت مىگيرد و بسيارى از آن چه در دست دارند از آنان باز مىستاند و حفظ خود را نگهبانى نمىدارد او را مسموم ساخته‌اند . مجاهد گفته است : عمر بن عبد العزيز مرا گفت : مردم در بارهء من چه مىگويند ؟ گفتم : مىگويند : مسحور شده گفت : من مسحور نيستم به خدا سوگند آن ساعتى را كه به من زهر داده شده مىدانم آنگاه غلامى را بخواست و به او گفت : ويحك ! ترا چه واداشت كه مرا زهر مىخورانى ؟ گفت : هزار دينار ، و آزادى . گفت : هزار دينار را بياور . آورد . از او گرفت و در بيت المال نهاد و به او گفت : برو كه كسى ترا نبيند . »