عبارت بهتر ، آيهء مذكور در نام بردن از مواضع وضو ترتيب قرار گرفتن آنها در بدن را رعايت نكرده ، يعنى از اعضاى بالاتر شروع كند و سپس اعضاى پايينتر را نام ببرد و يا بالعكس . بلكه در اين آيه ابتدا يك عضو بالا و سپس يك عضو پايين و بس از آن بالاترين و پايينترين عضو ذكر شده است . اين شيوهء سخن در بيان امورى كه نظم و ترتيبى دارند در زبان عرب مشابهى ندارد ، مگر آنكه حكمتى از آن در نظر باشد . در اينجا حكمتى وجود ندارد ، مگر افادهء وجوب ترتيب در وضو و اين نظر شافعيان و حنبليان است ، و حنفيان و مالكيان نظرى مخالف ايشان دارند .
مثال دوم : وجوب مسح يكچهارم سر در وضو . اين حكم نيز از مخالفت مضمون آيهء
« وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ »
با مقتضاى ظاهر استنباط مىشود . زيرا حرف « ب » ى جر بر سر « رءوس » كه مورد مسح است درآمده است ؛ بااينكه ظاهر امر اقتضا مىكرد كه اين حرف بر آلت مسح ، يعنى كف دست ، درآيد . اما مخالفت با اين ظاهر آن هم در كلام عربى بليغ ما را بر اين حقيقت رهنمون مىسازد كه سر بهمنزلهء ابزار مسح گرفته شده تا متوجه سازد كه دست را بايد بر سر نهاد و سر را حركت داده چنانكه گويى دست را با سر مسح مىكنيم . به اين ترتيب ، عادتا قسمت جلو سر كه مقدار آن يكچهارم سر است مسح مىشود . ازاينرو ، آنچه واجب است مسح يكچهارم سر است . حنفيان بنا به اين دليل مسح يكچهارم سر را واجب دانستهاند ؛ اما پيشوايان سه مذهب ديگر با ايشان مخالفت كردهاند .
ما در صدد تطبيق و ارزيابى آراء فقهى و مذهبى نيستيم و قصد آن نداريم كه از يك نظر در برابر نظر ديگر حمايت كنيم ، يا فهم و استنباطى را بر فهم و استنباط ديگرى رجحان بخشيم . لذا در اين موضوع ما را تبيين دلالت قرآن كريم به اعتبار معانى ثانوى آيات آن بر هدايتهاى متنوع در زمينه عقايد و احكام و آداب و لطايف و نكات گوناگون كفايت مىكند ؛ اگرچه عموم به تناسب اختلاف و تفاوتى كه از نظر فهم و استعداد دارند در درك اين هدايتها با يكديگر اختلاف داشته باشند . زيرا اين معانى ثانوى به مثابه راههايى باريك و طرقى ظريف است و شأن دقايق و ظرايف آن است كه فهم افراد از آنها متفاوت و در سطوح مختلف باشد ، بر خلاف دلالتهاى قرآن كريم بر هدايتهاى مستفاد از معانى اولى آن . چرا كه دلالتهاى اخير روشن و تفاوت فهم و استنباط و يا بروز اختلاف نظر در آنها اندك است ، زيرا همچنانكه گفتيم عرب و عجم و متمدن و بدوى