تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
يوذاسف گفت : يك حرف را خطا نكردى ، و آنچه در خاطر من بود بيان فرمودى ، پس آنچه اعتقاد دارى در امر پدرم بيان فرما كه مىترسم او را مرگ در رسد ، و به حسرت و ندامت گرفتار شود ، در وقتى كه پشيمانى او را هيچ ثمره‌اى نبخشد ، و از من هيچ نفعى به او نتواند رسيد ، و مرا در اين امر صاحب يقين گردان ، و اين عقده را از خاطر من بگشا كه بسيار غمگينم در اين امر ، و چاره‌اش را نمىدانم . بلوهر گفت : اعتقاد ما آن است كه هيچ مخلوقى را از رحمت پروردگار خود دور نمىدانيم ، و هيچ‌كس را نااميد از لطف و احسان او نمىگردانيم ، و اميد هدايت به هركس داريم تا زنده است ، هرچند سركش و طاغى و گمراه باشد ؛ زيرا حق‌تعالى خود را براى ما وصف فرموده است به رحمت و مهربانى و شفقت ، و ما به اين نحو او را شناخته‌ايم ، و به اين اوصاف ايمان به او آورده‌ايم ، و امر فرموده است جميع عاصيان را به استغفار و توبه ، به اين سبب ما امّيدوارى عظيم در حصول مقصود به او داريم ، اگر مشيّت الهى به آن تعلّق گرفته باشد . و بدان اى يوذاسف نقل كرده‌اند : پادشاهى بود در زمانهاى قبل كه صيت علم و دانش او در آفاق منتشر ، و بسيار ملايم و مهربان و عادل بود بر رعيّت خود ، و پيوسته در اصلاح ايشان مىكوشيد ، و مدّتى در ميان ايشان با نهايت خير و صلاح و نيكى زندگانى و جهان‌بانى كرد ، پس چون اجل او دررسيد ، و به دار بقا رحلت نمود ، رعيّت بر او بسيار جزع كردند ، و او را فرزندى نبود ، امّا يكى از زنان او حامله بود و منجّمان و كاهنان حكم كردند كه اين فرزند پسر است ، ايشان كسى را بر خود پادشاه نكردند ، و در انتظار ولادت آن پسر بسر مىبردند ، و وزراى پادشاه سابق امور مملكت را جارى مىساختند . پس موافق قول منجّمان پسر متولّد شد ، و اهل آن مملكت به شادى و سرورى