كرد ، و پسر پادشاه در نهايت تعظيم و تكريم سلام او را جواب گفت ، و آن مرد بيرون رفت ، و حكيم به خلوت در خدمت پسر پادشاه نشست ، و گفت : اى پسر پادشاه مرا زياده از غلامان و بزرگان اهل بلادت تحيّت فرمودى ، پسر پادشاه گفت :
تو را براى اين تعظيم كردم كه امّيدوارى عظيم از شما دارم .
حكيم گفت : اگر تو اينگونه با من سلوك كردى ، پس بدان پادشاهى بود در بعضى از آفاق زمين به خير و خوبى معروف بودى ، روزى با لشكر خود به راهى مىرفت ، در عرض راه دو كس را ديد كه جامههاى كهنه پوشيده بودند ، و اثر فقر و درويشى بر ايشان ظاهر بود ، چون نظرش بر ايشان افتاد از مركب فرود آمد ، و ايشان را تحيّت فرمود ، و با ايشان مصافحه كرد ، و چون وزرا اين حال را مشاهده نمودند بسيار غمگين شدند ، و به نزد برادر پادشاه آمدند ، چون بسيار جرأت داشت در خدمت پادشاه در سخن گفتن ، و گفتند كه : امروز پادشاه خود را خوار و خفيف كرد ، و اهل مملكت خود را رسوا كرد خود را از مركب انداخت براى دو مرد پست بىقدر ، سزاوار آن است كه او را ملامت نمائى بر اين عمل كه ديگر چنين كارى نكند ، برادر پادشاه به گفتهء وزرا عمل نمود پادشاه را ملامت كرد .
پادشاه در جواب سخنى گفت كه او را معلوم نشد كه به سمع رضا شنيد يا از سخن او رنجيد و برادر به خانهء خود بازگشت ، تا چند روز بر اين گذشت ، پس پادشاه امر كرد منادى خود را كه او را منادى مرگ مىگفتند تا نداى مرگ در خانهء برادر دهد ، و طريقهء آن پادشاه آن بود كه هركه را ارادهء كشتن او داشتند چنين مىكردند ، پس از اين ندا نوحه و شيون در خانهء برادر پادشاه بلند شد ، و او جامهء مرگ پوشيد به در خانه پادشاه آمد و مىگريست ، و موى ريش خود را مىكند .
چون پادشاه مطّلع شد او را طلب نمود ، چون حاضر شد بر زمين افتاد و فرياد واويلاه و وا مصيبتاه برآورد ، و دو دست خود را بلند كرد به تضرّع و زارى ، پادشاه او
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٢٣