مىنمايند ، پس اگر حافظى از براى دين نباشد دين به زودى باطل مىشود « 1 » .
و به سند معتبر منقول است كه : جمعى از اصحاب حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام در خدمت آن حضرت نشسته بودند ، و هشام بن الحكم در ميان ايشان بود ، و او در سنّ شباب بود ، حضرت از او پرسيدند كه : اى هشام ، گفت : لبّيك يا ابن رسول اللّه ، فرمود : مرا خبر نمىدهى كه با عمرو بن عبيد بصرى چه بحث كردى ؟ و عمرو از علماى اهل سنّت بود ، هشام گفت : فداى تو گردم من حيا مىكنم ، و زبان من ياراى آن ندارد كه در حضور تو چيزى بيان كنم ، حضرت فرمود كه : آنچه ما شما را امر مىكنيم مىبايد اطاعت كنيد .
هشام گفت كه : من آوازهء عمرو بن عبيد را شنيده بودم ، كه در مسجد بصره افاده مىكند ، به بصره رفتم و در روز جمعه داخل بصره شدم ، و به مسجد درآمدم ، ديدم كه او نشسته و حلقهء بزرگى برگرد او نشستهاند ، و او دو جامهء سياه پوشيده ، يكى را لنگ كرده و يكى را ردا كرده ، و مردم از او سؤال مىكنند ، داخل مجلس شدم به دو زانو در آخر ايشان نشستم ، و گفتم : ايّها العالم من مرد غريبم رخصت مىفرمائى كه از تو سؤالى كنم ، گفت : بلى ، پرسيدم چشم دارى ؟ گفت : اى فرزند اين چه سؤالى است مىكنى ، گفتم : سؤال من چنين است و جواب مىخواهم ، گفت : بپرس اگر چه سؤال تو احمقانه است .
بار ديگر پرسيدم چشم دارى ؟ گفت : بلى ، گفتم : به چه كار تو مىآيد ؟ گفت :
رنگها را و شخصها را با آن مىبينم پرسيدم بينى دارى ؟ گفت : بلى ، گفتم : به چه كار تو مىآيد ؟ گفت : بوها را با آن مىشنوم پرسيدم دهان دارى ؟ گفت : بلى ، گفتم به چهكار تو مىآيد ؟ گفت : مزّهء چيزها را با آن مىيابم ، گفتم : زبان دارى ؟ گفت :
هامش
( 1 ) بحار الانوار 23 / 32 ح 52 .