از مراتب عاليهء بهشت براى او مقرّر مىسازند .
به سند معتبر منقول است كه ملحدى به خدمت حضرت صادق - عليه السلام - آمد و سؤال بسيارى نمود ، و بعد از جواب شنيدن مسلمان شد ، از جمله سؤالهاى او اين بود كه چگونه است كه اهل بهشت هر ميوه كه از درختان بهشت تناول مىنمايند باز آن ميوه به همان هيأت بر مىگردد ؟
فرمود كه بلى از بابت چراغ است كه هر چند از آن چراغ بر افروزند نور آن چيزى كم ( نشود ) اگر چه عالم از آن پر از چراغ شود .
پرسيد كه چون مىشود كه أهل بهشت مىخورند و مىآشامند و ايشان را فضله نمىباشد ؟ فرمود كه زيرا كه غذاى ايشان نازك و لطيف است ثقل نمىباشد ، بلكه از بدن ايشان به عرق خوشبو دفع مىشود .
پرسيد كه چون است كه هر چند حورى را وطى مىكنند باز باكره مىيابند او را ؟
فرمود كه از طيّب و پاكيزه مخلوق شده است و به او آفتى و جراحتى نمىرسد و در سوراخ او چيزى داخل نمىشود و حيض و كثافات از او دفع نمىشود ، پس پيوسته رحم به يكديگر چسبيده اند و به غير هنگام مقاربت ديگر گشوده نمىشود لهذا چنين است .
پرسيد كه چون مىشود كه مغز ساقش از زير هفتاد حلّه نمايان باشد ؟ فرمود كه درهمى را كه در ميان آب صافى بيندازى كه يك نيزه عمق آن باشد به سبب لطافت مىنمايد « 19 » .
و به سند معتبر از عبد الله بن على منقول است كه به خدمت بلال مؤذّن حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - رسيد و از وصف بهشت از او سؤال نمود . بلال گفت كه از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - شنيدم كه حصار بهشت يك خشت از طلا و يك خشت از نقره و يك خشت از ياقوت است و به جاى گل در ميان آن مشك خوشبو كار كردهاند و كنگره هاى آن حصار از ياقوت سرخ و سبز و زرد است .
هامش
( 19 ) . بحار الانوار 8 / 136 ، ح 48 .