نظم
تا ترك تعلّقات دنيا نكنى * جولان به سرادقات عليا نكنى
وجهت « 1 » تحقيق اين معنى ، سنگ مغناطيس ، تمثيلى عجيب « 2 » است كه هرگاه بر « 3 » صرافت خود بود ، جذب حديد كه از خواص اوست كند وچون أو را به سير ملوّث سازند ، قطعاً جذب آهن نتواند كردن وبار ديگر چون أو را بشويند ودر خون بز پرورش دهند ، باز به حال اصلى خود « 4 » عود كند وحديد را جذب نمايد . همچنين نفس ، چون به تدابير بدني وادراك أمور ظاهري پردازد ، از ادراك حقايق معنوي باز ماند وچون لختى از آن باز ايستد ، « 5 » بر اسرار آن عالم ، اطّلاع يابد وآنچه خواهند از معارف الهى ادراك نمايد . پس شستن وپرورش دادن مغناطيس نفس « 6 » از نتن سير تدابير وادراكات ظاهري ، منع اوست از اينها ومتوجّه گردانيدن أو به طرف عالم معنى . از اينجاست كه گفتهاند :
نظم
گر أوباش طبيعت را برون رآني ز دل زان پس « 7 » * همه رمز الهى را ز خاطر ترجمان يأبى
واگر تحصيل اين سعادت وتكميل اين دولت ، نفس را ميسّر نبودى ، حضرت خداوند عز وجل ، امر بر « 8 » تزكيهء نفوس نفرمودى ونفس « 9 » به خطاب
« فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي »
« 10 » مخاطب نگشتى « 11 » وبه الهامات سبحانى كه « 12 »
« فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها »
« 13 » بينا نشدى وآنچه حضرت رسالت - صلوات اللَّه عليه - « 14 » فرمود كه : « نفسك مطيّتك فارفق بها » « 15 » - يعنى نفوس شما در طىّ سبيل عرفان ووصول به منزل ايقان ،
هامش
( 1 ) . ف : وجه ( وجهت ) .
( 2 ) . ف : عجب .
( 3 ) . ف : به .
( 4 ) . ف : - خود .
( 5 ) . ف : بازماند .
( 6 ) . ف : - نفس .
( 7 ) . ف : بس .
( 8 ) . ف : به .
( 9 ) . ف : + / را .
( 10 ) . سورهء فجر ، آيهء 29 و 30 .
( 11 ) . ف : نفرمودى .
( 12 ) . ف : - كه .
( 13 ) . سورهء شمس ، آيهء 8 .
( 14 ) . ف : وآله .
( 15 ) . المبسوط ، ج 30 ، ص 269 .