چه جميع أعيان ثابته كه ممكناناند ، « 1 » قايم به اسماى الهيّهاند وچون صور ومظاهر اسمايند ، حقيقت جمله ، جز اين اسما نبوَد .
نظم
وما هي إلّاأن بدت بمظاهر * فظنّوا سواها وهي فيها تجلّت
پس اين مظاهر ، به منزلهء ابدانند واسما به منزلهء أرواح ، واين أبدان ، قايم به اين ارواحاند وهر يك در تسبيح آن ، اسمى است كه مظهر ومربوب آن واقع است وشناختن هر يك از ايشان خالق را ، به واسطهء همان اسم است كه مظهر آن واقع شده ورجوع هر يك به جانب أصل ، به حكم « كلّ شيء يرجع إلى أصله » ، به سبب هدايت همان اسم بوَد كه مصدر وى گشته . پس لا شك ، طريق معرفت هر يك غير طريقِ معرفت آن ديگر بوَد كه : « الطّرق إلى اللَّه بعدد أنفاس الخلائق » . « 2 »
نظم
چون كه مقصود را نهايت نيست * راه را حدّ وحصر وغايت نيست
فأمّا از روى اجمال وكلّيه ، منحصر است در كشف واستدلال . اما آنها كه أهل استدلالاند ، از ظاهر بر باطن واز باطل بر حق واز هالك بر باقي استدلال نمايند وطريق أهل كشف را طريقي صعب ومستغن عنه شمرَند وبه مجرّد گمانى قانع گردند واز قلّت همّت ، قدم بر جادهء طريق ايقان ننهند وبدان ، التفات ننمايند ؛ وامّا أهل كشف ، چون بر ضعف مقدّمات وقصور دلايل اين طايفه مطّلعاند ، طريق ايشان را منجح نشمارند وقدم صدق بر بساط قرب « رأيته فعرفته فعبدته ، لم أعبد ربّاً لم أره » « 3 » استوار وثابت دارند واجتناب از آن طريق ، لازم دانند ودر طلب حصول اين منزل رفيع ووصول بدين مقام منيع ، پاى همّت بر فراز دنيا وعقبا به حكم « وهما حرامان على
هامش
( 1 ) . ف : ممكناتاند .
( 2 ) . جامع الأسرار ، ص 8 ، 95 ، 121 ؛ نص النصوص ، ص 23 .
( 3 ) . علم اليقين ، ج 1 ، ص 49 : « رأيته فعرفته فعبدته ، لم أعبد ربّاً لم أره » . سنج : الكافي ، ج 1 ، ص 97 .