شُكر محض أو را به سلب عشق خواند * جذبهء شوق آمد وجسمش نماند
ذوق وسوز آمد ، گريبانش گرفت * بي خود ومست وپريشانش گرفت
عشق ، دست أو گرفت ومىكشيد * تا به بحر بىكرانش آوريد
چون كميل از خويشتن بي خويش شد * لايق اسرار آن درويش شد
گفت كه : « زدني بياناً » يا أمير * زين محيط بي خودى دستم بگير
فقال علي - عليه الصلاة والسلام - : « أطْفِىِ السِّراجَ ، فَإنَّ الصُّبْحَ قَدْ طَلَع » . « 1 » صدق وليُّ اللَّه .
گفت أمير المؤمنين شير خدا * سَرور مردان ميدان ، برملا
تو بيان علم بگذار اى كميل * تو مكن ديگر به حدّ عقل ، ميل
عقلِ جز وى ترك كن فارغ نشين * عقل را بگذار ونور عقل بين
نور عقل تو به نسبت اى جوان * هست با نور خداوند جهان
چون سراج ومهر باشد بىگمان * اين مَثَل را ياد دار از من به جان
روز روشن كه بتابد آفتاب * پيش أو كه بْوَد ، سراج وماهتاب ؟
هامش
( 1 ) . آ : فقد طلع الصبح .