پس تو زايل كن به پيش آفتاب * اين سراج عقل ، همچون ماهتاب
نور عقل اندر تجلّى محو كن * محو شو در نيستى ، بشنو سخن
گر تو جوياى خدايى اى جوان * فانى از خود باش وز هر دو جهان
نيستى بگزين كه هستى يا فتى * گر تو مردى روز خود در تافتى
هستى اندر نيستى باشد مَثَل * نيستى مىدان تو از حُسن عمل
معنى اجمال اسرار أمير * گفتم ار تو فهم كردى ، ياد گير
كي توان معنى آن تفصيل گفت ؟ * ورنة ، هر دم زين چمن ، صد گل شگفت
آخر اى ابن همامى لب بدوز * در فنا نور بقا را بر فروز
ديدهء بينا ببايد در جهان * تا چنين اسرار دريابد به جان
زان كه هر بيتي از اين اسرارها * نزد دانا بِه ز دُر خروارها
هم به يُمن همّت سلطان دين * خواجهء قنبر امام الصادقين