روح « اشرف » ز روح مرتضوي * قابل فيض تازه شد به نوى
پر شهوار معرفت بگشود * نظم « نثر اللئاليم » فرمود
گفت « اشرف » تو اين دُر منثور * نظم كن تا شوى ازو مشهور
همت از ما بخواه وفيض ببر * قرب با ما بجوى وفيض نگر
هر كه أو قرب أوليا جويد * دل أو راز أوليا گويد
سرّ اين نظم ونثر حرف به حرف * گشت مظروف وحرف آمد ظرف
[ باب ] الألف
1 - أخُوكَ مَنْ واساكَ في الشِّدَّةِ .
هر برادر كه با تو هست عنود * نه برادر ، نه يار خواهد بود
آن برادر بود كه در يارى * چُست باشد به روز دشوارى
2 - إِظْهارُ النِّعْمَةِ « 1 » مِنَ الشُّكْرِ .
شكر نعمت گذار تا باشى * تا زناشاكران جدا باشى
اين حديثم زشاه بر ذكرست * گفت اظهار نعمت از شكرست
3 - أدِّبْ عِيالَكَ تَنْفَعْهُمْ .
گر عيال تو بىادب باشد * حاصل از وى ترا تعب باشد
أدب آموز مر عيالت را * تا ازو نفع باشَدَتْ همه جا
4 - أدَبُ المَرْءِ « 2 » خَيْرٌ مِنْ ذَهَبِهِ .
گر نسب دارى وذهب دارى * هيچى ، ار نَفْس بىادب دارى
هامش
( 1 ) . « كو » : الغِنى
( 2 ) . « س » : المؤمن .