چشم بد دور محفلى « 1 » ديدم * روشناز نور حق نه از نيران
هر طرف ديدم آتش كانشب * ديد در طور موسى عمران
پيرى آنجا به آتش افروزى * به أدب گرد پير مغبچگان
همه سيمن عذار وگل رخسار * همه شيرين زبان وتنگ دهان
عود وچنگ ونى ودف وبربط * شمع ونقل وگل ومل وريحان
ساقي ماهروى ومشكين موى * مطرب بذلهگوى وخوش الحان
مغ ومغ زادهء مؤبد ودستور * خدمتش را تمام بسته ميان
من شرمنده از مسلمانى * شدم آنجا بگوشهاى پنهان
پير پرسيد كيست اين گفتند * عاشقى بي قرار وسرگردان
گفت جامى دهيد از مى ناب * گر چه ناخوانده باشد اين مهمان
ساقى آتشى پرست وآتش دست * ريخت در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم بسر نه عقل ماند ونه هوش * سوخت هم كفر از آن وهم ايمان
مست افتادم ودر آن مستى * به زبانىكه شرح آن نتوان
اين سخن مىشنيدماز اعضا * همه حتى الوريد والشريان
كه يكى هست وهيچ نيست جز أو * وحده لا اله إلّا هو
از تو اى دوست نگسلم پيوند * گر برندم به تيغ بند از بند
إلى أن يقول :
ما در اين گفتگو كه از يك سو * شد ز ناقرس اين ترانه بلند
كه يكى هست وهيچ نيست جز أو
وحده لا اله إلّا هو
دوش رفتم به كوى باده فروش * زآتش عشق دل به جوش وخروش
إلى أن يقول :
هامش
( 1 ) . نسخه بدل : « خلوتى » .