در عشق أو گر صادقي بايد بسوزى خويشتن * در شعلهء عشقش دلا پروانه شو پروانه شو
اندر دل هر عارفي زين مى بود ميخانهها * خواهى دلا عارف شوى ميخانه شو ميخانه شو
ومنها أيضاً :
در شب هجران گدازم همچو شمع * روز وصلت سرفرازم همچو شمع
در رهت استادهام از روى شوق * تا بيايى جان ببازم همچو شمع
از غمت با آتش هجران همى * گه بسوزم گه بسازم همچو شمع
ولها أيضاً :
خواهم از ساقىّ مهوش تا نمايد لطف عام * هر زمان ريزد به كأم خشك من جامى دگر
گرچه نتوان لنگ ولنگان پا نهم در كوى دوست * لطف أو گر شامل آيد مىنهم گامى دگر
ولها أيضاً :
در ده به من اى ساقى زان مى دو سه پيمانه * كز سوز درون گويم شعري دو سه مستانه
خواهم كه در اين مستى خود نيز روم از ياد * غير از تو نماند كس نه خويش نه بيگانه
از عشق رخ جانان گشته است « جهان » حيران * مستانه سخن گويد اين عاشق ديوانه