كز پيامت نشئهء جانم فزيد در بدن * وز حديثت نكهت وصلم درآيد در مشام
ديده روشن شد ز پيغامت پياپى گو سخن * روح بخشا گشت گفتارت بگو ركن كلام
اى شبت را از طراوت رونق صبح وصال * اى هلالت را زبهجت جلوهء بدر تمام
از نسيم فيض حيرت قلب عالم را سرور * وز شميم مشك زلفت مغز گردون شد زكام
هر هلالي راست بدري اى هزارت آفرين * كز هلالت عالمآرا گشت چندين بدر تام
حبّذا زان شام پرنورت كه اورا از پى است * صبح مسعودى كه نبود از پس آن صبح شام
آفرين بر ليلةالقدرت كه از قدر وشرف * وز حقيقت معنى ليلة القدر است نام
آن چنان از مشرق أنوار نوري شد پديد * كز صفا بزدود واز كون ومكان رنگ ظلام
مرحبا بر آن شب روشن ضميرت كز پىاش * جلوهگر شد عيد مولود شهنشاه أنام
عيد شد اى باني مجلس بزم اندر خرام * بزم را عشرت سرا كن بزميان را شادكام
قلب را ز اندوه پاكن از ترنمهاى نى * روحرا عشرتسرا كن از تبسمهاى جام
موسم عيد است وقت مى مكن از مى حذر * دام تزوير است اين تقوى ومرو نزديك دام
قم وهىّء العيش بالروح المصفى يا نديم * سر وباد الخلق بالعيش المهايا غلام
عيد عالم شد دلا تا چند بنشينى خموش * روز روشن شد دلا تا چند باشى در منام
صورتي از پرده پيدا شد كه صورت بعد أو * صورت خود را سراپا ديد در وى ارتسام
نورش از هرسو هويدا شخصش از هرسو نهان * چون بصر در چشم وجان در جسم ومهر اندر غمام
كعبه كويش مطاف حلّ وميقات وحرم * قبلهء رويش مقام زمزم وركن ومقام
سيّد نوع بشر أستاذ كل كاينات * مفخر أولاد آدم پيشواى خاص وعام
آن كه گردد از فروغ آفتاب طلعتش * طور سينا از تجلى ساحت بيت الحرام
شام عالم را كند از حسن مهرافزوز روز * روز روشن را كند از تيغ خونآشام شام
كافرستان جهان گردد ز عدلش پر ز عدل * گم كند از كفر وعصيان نام واز أصنام نام
حكمران هر دوعالم گوهر كنز خفى * نقش بند جام جم زادهء خير الأنام
قائم آل محمّد مهدى صاحب زمان * وجه حقّ فيّاض مطلق كهف اوّل فيض عام
كم هيارى فضلا غم فدواه الورى * والحجى عن دركه في ذروة الأوهام هام