چه رازها كه نهفتم چه روزها كه بشفتم * چه گفتهها كه نگفتم چه حرفها كه شنيدم
إلى أن قال
براي ديدن روى نگار مهوش خود * به كوهسار پريدم به روى خار دويدم
هواي وصل چنان مست كرده بود مرا * به جان خويش نگويم جز آنچه من ديدم
ز كوى يار گذشتم جمال يار نديدم * به طالعم همه حيران به انجمن چو رسيدم
به حال من همه گريان شدند سرتاسر * به جز خودم كه به مستى به گوشهاى بخزيدم
در آن زمان كه به يك عالم دگر بودم * نداى غيب ز هاتف به گوش بشنيدم
كجاست سوخته دل عاشق بلا كش ما * به جان خود چو خدنگى ز جاى پرّيدم
كه ناگان قمري مثل آفتاب در آمد * به حيرتم كه چه گويم از آنچه من ديدم
[ حكاية عجيبة ]
ومن طريف ما ينبغي ذكره ويليق بالتاريخ ثبته ، ما حكى لي الشيخ الثقة الشيخ محمّدعلي الراثي النجفي - المعروف في عهده - عن أخيه وظنّي أن اسمه الشيخ عبود النجفي ، قال : كان أخي في بعض أيّامه قد خرج إلى شريعة الكوفة للتنزّه مع عائلته وكان له ابن قريب من سبع سنين أو ثمانية ، فخرج أخي في بعض الأيّام يمشي على شاطىء الفرات مجرّداً يتنزّه ويتفرّج حتّى بلغ قبال الناحية قريباً ممّا يحاذي جزيرة المعروفة بجزيرة