بسباس
( Basb s )
( لا )
Myristica Fragranus
( فر )
Macic
بسباس كرم و خشكست لطيف . . . و مانند كوزبوياست .
الابنيه ( بهم 66 ، زل 55 )
بسباس را بسباسه هم نوشتهاند چنان كه بيايد : « برگ جوزبوياست و جوزبويا در ميان برگى باشد كه او را صيادنه و اطبا بسباس گويند . . . جوزبويا را از درخت باز كنند و بسباس را از او جدا كنند . . .
رنگ او بسرخى و زردى مايل بود و هركه او را نبيند چنان داند كه برگ درخت با پوست او درهم آميخته است . . . بسباس زفان را بگزد . . . و بوس گويد پوست درختى است كه از زمين هند نقل كنند و و نگفته است كه برگ درخت جوزبوياست » ( ترجمهء صيدنه ، ب 25 ) . بسباسه پوست گوزبويا است ( اغراض ، 615 ) . بسباسه . . .
لغت عربى است به فارسى بزباز . . . نامند .
پوست زيرين پوست خشبى جوزبو است كه بر بالاى پوست صلب صدفى آن پيچيده مىباشد و بهترين آن اشقر مايل بسرخى تند بوى ، تند طعم ضخيم تازه آن است ( مخزن ) . بسباسه هى الدار كيسى و فى بعض النسخ داركيسى و هى الجاركون ( شرح اسماء ، م 38 ) . نام بسباسه يا بسباس امروز در مصر به رازيانج ( رازيانه )
Fenouil
اطلاق مىشود و مصريان پيوسته به بسباس مورد بحث داركيسى
Dar - Kisa
مىگفتهاند و بنا بقول فوللرس اين لغت فارسى از طريق سريانى وارد عربى شده و جاركون معرب واژهء فارسى چارگون ( بمعنى چهار رنگ ؟ ) است ( مايرهوف ، م 38 ) . بسباسه معرب بزباز . . . گل درخت جوزبويا كه سابقا در تداوى مورد استعمال داشته است ، بزباز چارگون ، پسپاسه ، قشر العفص ، جوزبويا ( فرهنگ معين ) .
نيز ر ك : جوزبوا .
بسبايج
( B sbayej )
( لا )
Polypodium vulgare
( فر )
polypode commun
از بسبايج پرهيز بايذ كرد الا كى ضرورت باشذ .
الابنيه ( بهم 58 ، زل 48 )
بسبايج كه آن را بسفايج هم نوشتهاند معرب بسپايه است ( بس - بسيار پايه و پايك - پا بسپايه - داراى پاى بسيار ) و بسپايه از داروهائى است كه صاحب هدايه در بيماريهاى گوناگون تجويز كرده است ( ر ك : همان كتاب فهرست داروها ) .
تعريف بسبايج در ترجمهء صيدنه چنين است : لغت رومى است . . . و او بيخى است كه بر جرم او گرهها باشد و گرانسنگ و سخت بود و به هيأت جانورى كه او را پارسيان هزارپاى گويند ماند . . . خاك فام باشد و باريك و او را شاخها بسيار بود و لون او به سياهى زند و به اندكى سرخى