خوردنى يا كرنج ( كه در الابنيه جداگانه از آن بحث شده است ) ندارد چنان كه تفصيل آن بيايد . اين دارو در ترجمهء صيدنه تحت عنوان برنج چنين تعريف شده است :
برنج . . . از انواع ادويه گياهى است كه آن را برنج گويند و به لغت هندى آن را برنك گويند و معدن او از زمين هند است .
( ترجمهء صيدنه ، ب 24 ) . برنگ كابلى دانهايست مدور و سياه و املس و از فلفل ريزهتر و مغزش سفيد و با اندك تلخى ( تحفه ، 46 ) . برنگ كابلى به فتح با و راء مهمله و سكون نون و كاف فارسى . . .
نسبت اسم فارسى است . معرب آن برنق و برنج است . . . ( مخزن ، بقيه مطالب همان است كه صاحب تحفه نوشته است ) .
صاحب شرح اسماء العقار برنج كابلى را بدنج ناميده و آن را چنين تعريف كرده است « بدانج و يقال ايضا برنج هو دواء هندى شكله شكل بندق له لب ( شرح اسماء ، م 67 ) . بدنج بر وزن مرنج لغتى است تازى مأخوذ از واژهء سانسكريت ويدنگه
vidanga
كه در فارسى برنگ
berang
و در هندوستانى ببرنگ
babrang
گفته مىشود اما بر خلاف آنچه صاحب شرح اسماء مىنويسد دانههاى برنج كابلى بدرشتى فندق نيست بلكه به قدر دانه فلفل است . برنج كابلى دانههاى گياهى است از تيرهء ميرسيناسه
Myrsinacee
كه اسامى لاتينى و فرانسويش در صدر اين گفتار نوشته شده است و آن را از هند از راه افغانستان به ايران و بممالك غربى عالم اسلام مىبردهاند و به همين جهت در عربى آن را برنج كابلى گفتهاند و خاصيت آن دفع كرم معده است ( مايرهوف ، م 67 ) . دربارهء گياهان تيرهء ميرسيناسه كه مايرهوف بدان اشاره مىكند رجوع شود به : روش شناسائى گياهان نگارش دكتر على زرگرى ، ص 19 .
برواه
( ر ك : اشنه )
برهمن
( ر ك : بيش )
بزاق
( Boz q )
بزاق را مزاج مختلفست اندر جانور به مقدار جنسها و درستى و بيمارى ايشان .
الابنيه ( بهم 297 ، زل 231 ) .
خدو و آب دهان ( فرهنگ نفيسى ) . مجموعهء ترشحات غدد بناگوش و زير فكى و زير زبانى و ساير غدد ريز موجود در مخاط دهان كه در محيط دهان انجام مىگيرد ( بفرانسه
( salive
. . . خدو ، خيو ، آب دهان ، آب دهن ( فرهنگ معين ) .
بزر الانجره ( تخم انجره )
( ر ك : انجره )
بزر الكتان
( Bazr ol - katt n )
( لا )
Semenlini usitatissimi
( فر )
Semence de lin
بزر الكتان كرمست اندر اخر درجهء اول .
الابنيه ( بهم 269 ، زل 205 )
هروى بزر الكتان را بجاى آنكه در باب باء بياورد در باب كاف آورده است لابد باعتبار لغت كتان و صحيح اين بود كه يا