است كه سرخى سرخ باشد و همواره بود و بر او درشتى نبود و زود نشكند و معدن او در زمين فرنگستان است به كنار بحر در ميان آب دريا ( عرايس ، 145 ) . هو المرجان نبات واحد . . . و الناس مختلفون فى نسبة البسد من المرجان . . . و هذا النبات هو فى قعر البحر ( شرح اسماء ، م 45 ) . ديسقوريدس ماهيت مرجان را به صراحت بيان نكرده است . نويسندگان تازىنويس مىپنداشتند كه نباتى است كه چون از دريا بركشند متحجر مىشود . فقط در سال 1711 ميلادى بود كه با تحقيقات علمى كنتمار - سيگلى
Conte Marsigli
دانشمند گياهشناس ثابت شد كه مرجان ريشهء حيوانى دارد نه نباتى . بنابه نوشتهء فوللرس لغت بسد ( مايرهوف آن را بسد بر وزن اسد ضبط كرده است ) معرب يكى از از لغات فارسى بسد ( بضم يا كسر با و فتح و تشديد سين ) يا بستام بر وزن پستان است . و اما مرجان به عقيدهء دزى لفظى است تازى و محتملا مشتق از لغت يونانى
« Margarites »
بمعنى مرواريد ( مايرهوف ، م 45 ) .
بسر
( ر ك : تمر )
بصل
( Basal )
( لا )
Allium cepa
( فر )
Oignon
بصل پنج نوعست شامى و نبطى وزيزى و فاروبلبوس . . . و جون بياز همچنين بخورند نفخ انكيزد .
الابنيه ( بهم 52 ، زل 43 )
در اينجا از پياز و انواع آن به شرحى كه در الابنيه آمده است بحث مىشود به استثناى پياز موش ( موشپياز ) و بلبوس دربارهء اين دو نوع اخير رجوع فرمائيد به « بصل زيزى » و « اسقيل » تعريف بصل در ترجمهء صيدنه چنين است :
« بسريانى بصلا گويند و به سندى نيز گويند . . . » بقيهء مطلب مربوط است به - بيان انواع پياز كه در جاى خود نقل خواهد شد ( ترجمهء صيدنه ، ب 25 ) .
بصل يعنى پياز . پياز انواع است و اينجا مراد پيازى است كه اندر ديگها به كار دارند .
( اغراض ، 587 ) . به فارسى پياز است و برى او بىبوته و در چشمهسارهاى كوهها كثير الوجود و طعم و بو و برگش مانند پياز . . و قويتر از بستانى است ( تحفه ، 49 ) . پياز گياهى است از تيرهء سوسنىها
Liliacees
برگهايش استوانهاى و نوك تيز و گلهايش سفيد .
برگهاى زيرزمينى گياه مذكور كه همان پياز معمولى است خوراكى است ( فرهنگ معين ) .
هروى علاوه بر پنج نوع پيازى كه در فوق نام برده است به پياز كوهى نيز اشاره مىكند :
« . . . و كوهى برابرى زهرها كند » .
( زل 44 ر 11 - بهم 53 ) .
پياز كوهى ، نوعى پياز خودرو است كه