235 - در زمان كودكى حضرت دانيال عليه السلام پادشاهى از پادشاهان بنىاسرائيل حكمرانى مىكرد .
آن پادشاه دو قاضى داشت كه مرد نيكوكارى با آن دو قاضى دوست و رفيق بود .
و اين مرد نيكوكار داراى همسرى زيبا و با ايمان بود .
روزى آن پادشاه به آن دو قاضى گفت : شخصى را براى انجام مأموريتى به من معرفى كنيد .
آن دو قاضى . آن مرد نيكوكار را كه دوست آنها بود به پادشاه معرفى كردند .
سپس آن مرد نيكوكار براى انجام مأموريتى كه از طرف پادشاه به او محوّل شده بود به سفر رفت .
آن مرد قبل از سفر به نزد آن دو قاضى آمده و به آنها گفت : هنگامى كه در مسافرت هستم از همسرم مواظبت كرده و ما يحتاج زندگى او را تأمين نمائيد .
در مدتى كه آن مرد در مسافرت بود اين دو قاضى به نزد همسر اين مرد آمده و پيشنهاد گناه و معصيت را به او دادند .
و از آن زن پاكدامن خواستند تا به خواسته نامشروع آنها تن دهد .
اما آن زن از اجابت نمودن خواستهء نامشروع آنها امتناع ورزيده و دست رد بر سينهء آنها زد .
آن دو قاضى به آن زن پاكدامن گفتند : چنانچه خواستهء ما را اجابت نكنى به نزد پادشاه رفته و شهادت مىدهيم كه تو مرتكب عمل شنيع زنا شدهاى .
آن زن پاكدامن در جواب به آنها گفت : هر كارى كه مىخواهيد بكنيد . من دامن خود را به گناه آلوده نمىكنم .
آن دو قاضى پس از آنكه از دست يافتن به خواستهء نامشروع خود مأيوس شدند به
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص١٤٨