تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرزندان رحمت شده و فرزندان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
در همين حين . اين زن بدكاره زايمان نموده و فرزندى به دنيا آورد . اين خبر در ميان بنىاسرائيل پخش شد . و پس از اين واقعه . مردم . جريح را سرزنش مىنمودند . و مىگفتند : شخصى كه مردم را از زنا كردن نهى مىنمود . خود مرتكب زنا شده است . و به همين خاطر مقرر شد كه جريح - به خاطر اين عمل ناشايست - مجازات گردد . و لذا پادشاه دستور داد تا او را دار زده به صليب بكشند . در روزى كه قرار بود جريح را مجازات كنند . و او را به صليب بكشند . مادر جريح - در حالى كه به صورت خود مىزد - به نزد جريح آمد . در اين هنگام جريح به مادرش گفت : اين گرفتارى كه براى من بوجود آمده به خاطر نفرينى بود كه شما در حقّ من كردى . پس از آنكه مردم گفتگوى جريح با مادر خود را شنيدند . به او گفتند : آيا دليل و مدركى براى اثبات ادعاى خوددارى ؟ و ما از كجا بدانيم كه تو راست مىگويى . او گفت : آن نوزاد را بياوريد . تا من حقيقت را از او سؤال كنم . مردم نيز چنين كرده و آن نوزاد را به صحنه آوردند . در اين هنگام جريح نوزاد را به دست گرفته و به او گفت : پدر تو كيست ؟ در اين حين . مردم با كمال تعجّب مشاهده نمودند كه نوزاد لب به سخن گشوده و با زبان خود گفت : پدر من فلان شخص مىباشد . و كار او چوپانى كردن براى فلان قبيله است . و بدين ترتيب . جريح از مجازات مرگ نجات يافت . و دامن او از اين افترا و اتّهام پاك گرديد . و مردم بر پاكى او واقف شدند .