در همين حين . اين زن بدكاره زايمان نموده و فرزندى به دنيا آورد .
اين خبر در ميان بنىاسرائيل پخش شد .
و پس از اين واقعه . مردم . جريح را سرزنش مىنمودند .
و مىگفتند : شخصى كه مردم را از زنا كردن نهى مىنمود . خود مرتكب زنا شده است .
و به همين خاطر مقرر شد كه جريح - به خاطر اين عمل ناشايست - مجازات گردد .
و لذا پادشاه دستور داد تا او را دار زده به صليب بكشند .
در روزى كه قرار بود جريح را مجازات كنند . و او را به صليب بكشند .
مادر جريح - در حالى كه به صورت خود مىزد - به نزد جريح آمد .
در اين هنگام جريح به مادرش گفت : اين گرفتارى كه براى من بوجود آمده به خاطر نفرينى بود كه شما در حقّ من كردى .
پس از آنكه مردم گفتگوى جريح با مادر خود را شنيدند . به او گفتند :
آيا دليل و مدركى براى اثبات ادعاى خوددارى ؟
و ما از كجا بدانيم كه تو راست مىگويى .
او گفت : آن نوزاد را بياوريد . تا من حقيقت را از او سؤال كنم .
مردم نيز چنين كرده و آن نوزاد را به صحنه آوردند .
در اين هنگام جريح نوزاد را به دست گرفته و به او گفت : پدر تو كيست ؟
در اين حين . مردم با كمال تعجّب مشاهده نمودند كه نوزاد لب به سخن گشوده و با زبان خود گفت : پدر من فلان شخص مىباشد .
و كار او چوپانى كردن براى فلان قبيله است .
و بدين ترتيب . جريح از مجازات مرگ نجات يافت .
و دامن او از اين افترا و اتّهام پاك گرديد . و مردم بر پاكى او واقف شدند .
فرزندان رحمت شده و فرزندان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٣٦١