97 - ابو حمزه مىگويد : روزى دخترم از جاى بلندى افتاد و به همين خاطر دست او شكسته شد .
او را نزد شكستهبند بردم تا دست او را ببيند .
شكستهبند گفت : دست او شكسته شده است و بايد دست را گچ گرفت .
و به داخل اتاق خود رفت تا وسايل شكستهبندى را بياورد . و من در حالى كه در كنار درب اتاق ايستاده بودم . دل شكسته شدم و گريستم و براى دخترم دعا كردم .
شكستهبند - به قصد بستن دست دخترم از اتاق بيرون آمد - و دست دخترم را گرفت تا آن را معالجه نمايد .
ناگهان به من گفت : چيزى از آثار شكستگى در دست دختر نمىبينم .
و پس از ديدن دست ديگر دخترم دوباره گفت : چيزى از آثار شكستگى در دست دخترت نمىبينم .
آنگاه من نزد امام صادق عليه السلام رفتم و جريان را براى ايشان بازگو نمودم .
در اين هنگام امام صادق عليه السلام به من فرمود : - اى ابا حمزه - دعاى تو با رضاى الهى قرين گشت . و آن دعا - در كمتر از چشم برهم زدنى - به اجابت رسيد « 1 » .
هامش
( 1 ) - هشام بن الحكم . عن أبي حمزة . قال : كانت بنيّة * لي سقطت . فإنكسرت يدها .
فأتيت بها التيمي . فأخذها فنظر إلى يدها . فقال : منكسرة . فدخل يخرج الجبائر - و أنا على الباب - فدخلتني رقّة على الصبيّة . فبكيت و دعوت . فخرج بالجبائر . فتناول بيد الصبيّة . فلم ير بها شيئاً . ثمّ نظر إلى الاخرى . فقال : ما بها شيء .
قال : فذكرت ذلك لأبي عبداللَّه عليه السلام . فقال عليه السلام : - يا أبا حمزة - وافق الدعاء . الرضاء .
فاستجيب لك في أسرع من طرفة عين ( اختيار معرفة الرجال ص 273 الرقم 355 ) .
* في نسخة : صبية .
في بعض النسخ : التميمي . و لعلّ المراد ذكر وصف الجبّار ( نقلًا عن هامش المصدر ) .