به علت نه ، كردش بحيلت نه ، عرش عظيم بيافريد و تاج فرق كون گردانيد ، ذرهء حقير بيافريد و از ديدهها بپوشيد .
از روى قدرت ، عرش چون ذرهاى و از روى حكمت ، ذره چون عرشى .
اگر بعالم قدرت نظر كنى ، عرش ترا ذره نمايد و اگر بعالم حكمت نظر كنى ذره ترا عرش آيد .
از آنجا كه قياس عالم اساس بىنيازى است و جلال عزت الهى را وجود خليقت بحقيقت نمىبايد ، و كون ايشان زحمتى مينمايد ، لكن خود فرموده جل جلاله : خلقناكم لتربحوا علينا لا لنربح عليكم ، شما را كه آفريدم نه بدان آفريدم تا بر شما سود جويم ، يا جلال عزت ما را از وجود شما پيوندى ميبايد .
و لوجهها من وجهها قمر * و لعينها من عينها كحل .
لكن بدان آفريدم تا شما بر ما سود جوييد و حظ خود از فضل ما برداريد .
صفت فضل برخاست بطلب مطيعان ، صفت قهر برخاست بطلب عاصيان ، صفت جلال و جمال برخاست بطلب عاشقان .
او جل جلاله قهرى و لطفى داشت بر كمال ، جلالى و جمالى داشت بىزوال .
خواست كه اين گنجها نثار كند ، يكى را در باغ فضل تاج لطف بر سر نهد ، يكى را در زندان عدل داغ قهر بر جگر نهد ، يكى را در نار جلال بگدازد ، يكى را در نور جمال بنوازد ، شمعى از دعوت برافروخت كه :
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ
، هزاران هزار بيچارهء غمخواره خود را بر اين شمع زدند و سوختند و ذرهاى در اين شمع نه نقصان پيدا آمد نه زيادت .
غم خوارهء آنم كه غم من نخورد * فرمان بر آنم كه دل من ببرد
من جور و جفاى او به صد جان بخرم * او مهر و وفاى من بيك جو نخرد
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ
اللَّه خداونديست كه هيچ چيز و هيچ كس او را ماننده نيست . و او را همتا و هم صفت و هم سر نيست ، در اوصاف و در نعوت ، در قدرت و در علم ، در رد و در قبول ، در نشان و در برهان ، چنو كس نيست ، هر كه عقيده جان او اين نيست ، او را در دين بوى نيست .