تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ
- باش تا اين درويش بدولت خانهء ابد رسد ، تأخير و درنگ از پاى عطف برخيزد ، ابر لطف باران كرم ريزد ، خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود ، ديده و دل و جان هر سه بدوست نگران شود .
در خبر است كه :
« تملأ الأبصار من النّظر فى وجهه و يحدّثهم كما يحدّث الرّجل جليسه » .
آن ديده كه او را ديد ، بملاحظهء غير او كى پردازد ، و آن جان كه با او صحبت يافت ، با آب و خاك چند سازد . خو كرده در حضرت عزّت ، مذلّت حجاب چند برتابد ، والى بر شهر خويش ، در غربت عمر چون بسر آرد .
اندرين عالم غريبى زان همى گردى ملول * تا ارحنا يا بلالت گفت بايد بر ملا
تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ
- اين نواخت و منزلت و اين دولت بىنهايت ، فردا كسى را سزاست كه امروز از صفات هستى خود جداست ، هر چه آن صفات خودى است همه بند است و هر چه بند است همه رنگ است و هر چه رنگ است در راه جوانمردان ننگ است .
آن كس كه هزار عالم از رنگ نگاشت * رنگ من و تو كجا خرد اى ناداشت
خود را چه نگارى اى مسكين ؟ ! خود نگارى را قدرى نيست ، خود را چه آرايى ؟ خود آرايى را نوايى نيست : بگذار تا « و زيّنه فى قلوبكم » بىتو ترا آرايد ، بگذار تا
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
بىتو ترا پسندد .
پير طريقت گفت : ازو به او نگر نه از خود به او ، كه ديده با ديدهور پيشين است و دل با دوست نخستين است ، هر كه درين كوى حجرهاى دارد داند كه چنين است ، ديدار دوست جان را آئين است ، بذل جان بر اميد ديدار ، در شريعت دوستى دين است .
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ
- اى مهتر عالم ! اى سيّد ولد آدم ! فخر عرب و عجم ! اى نواختهء لطف قدم ! اى در زمين مقدم و در آسمان محترم ، مهترى كه بيان او نظم عقد نجات ، برهان او حلّ عقد مشكلات ، گفتار او منشور سعادات ، كردار او دستور كرامات ، لفظ او سرمايهء مكرمات ، لحظ او پيرايهء حسنات ، عليه افضل الصلوات و اوفر التحيّات .