ساخته دوازده ثقبه بر مثال دوازده برج ، دو چشم و دو گوش و دو بينى و دو پستان و دو راه معروف و دهن و ناف ، و چنان كه فريشتگان را روش است در اطباق سماوات ، همچنين قواى نفس را روش است در اين تركيب آدمى ، و چنان كه برجها در آسمان لختى جنوبىاند و لختى شمالى ، اين ثقبهها در جسد لختى سوى يمينند و لختى سوى شمال ، و چنان كه بر فلك آسمان هفت كوكبست كه آن را سيارات گويند و بر زعم قومى نحوست و سعادت در نواصى ايشان بسته ، همچنين در جسد تو هفت قوّت است كه صلاح جسد در آن بسته ، قوّت باصره و قوّت سامعه و قوّت ذائقه و شامّه و لامسه و ناطقه و عاقله ، و اصل اين شاخها در دل است و اليه الاشارة
يقوله صلّى اللَّه عليه و سلّم : « انّ فى جسد ابن آدم لمضغة اذا صلحت صلح لها سائر الجسد »
الحديث . . اين خود اعتبار جسد است بعالم علوى ، امّا اعتبار جسد بعالم سفلى آنست كه جسد همچون زمينست ، عظام همچون جبال ، مخ چون معادن ، جوف چون دريا ، امعاء و عروق چون جداول ، گوشت چون خاك ، موى چون نبات ، روى چون عامر ، پشت چون غامر ، پيش روى چون مشرق ، پس پشت چون مغرب ، يمين چون جنوب ، يسار چون شمال ، نفس چون باد ، سخن چون رعد ، اصوات چون صواعق ، خنده چون نور ، غم و اندوه چون ظلمت ، گريه چون باران ، ايّام صبى چون ايّام ربيع ، ايّام شباب چون ايام صيف ، ايّام كهولت چون ايام خريف ، ايام شيخوخت چون ايام شتاء ، در جمله هميدان كه هيچ حيوان و نبات و صامت و ناطق نيست كه نه خاصيت او درين نقطهء خاكى بازيابى ازينجا گفتهاند بزرگان دين كه : همه چيز در آدمى بازيابى و آدمى را در هيچ چيز باز نيابى ، اين جسد بدين صفت كه شنيدى بر مثال تختى است شاهى برو نشسته كه او را دل گويند ، او را با اين خاك كثيف قرابتى نه و همچون زندانى او را با وحشت زندان آرام و قرار نه ، شب و روز در انديشهء آن كه تا ازين زندان كى خلاص يابد ، و بعالم لطف
« ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ »
كى بار شود ، همچون مرغى در قفص پيوسته سر از دريچهء نفس فراز مىكند كه :