تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
آن رسول بازگشت و يوسف را خبر كرد از آنچ زنان گفتند و از آنچ زليخا گفت ، يوسف چون آن سخن بشنيد گفت : «
ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ »
اين ستيهيدن من در زندان و بيرون نيامدن ، از آنست تا ملك بداند كه من در خانهء عزيز خيانت نكردم و حرمت وى در غيبت وى نگه داشتم ، «
وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ - الْخائِنِينَ »
اى لا يهدى الخائنين بكيدهم ، خيانت اينجا زنا است يعنى لا يصلح عمل الزناة و احوالهم .

النوبة الثالثة

قوله تعالى : «
وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ »
الآية . . . . ابتداء بلاء يوسف خوابى بود كه از خود حكايت كرد :
« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً »
، و سبب نجات وى هم خوابى بود كه ملك مصر ديد گفت : «
إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ »
تا بدانى كه كارها بتقدير و تدبير خداست و در كار رانى و كار سازى يكتاست ، هر چند سببها پيداست ، اما با سبب بماندن خطاست . پير طريقت گفت : سبب نديدن جهلست اما با سبب بماندن شرك است ، از سبب بر گذر تا بمسبّب رسى ، در سبب مبند تا در خود برسى ، عارف را چشم نه بر لوح است نه بر قلم ، نه بستهء حوّاست نه اسير آدم ، عطشى دارد دايم هر چند قدحها دارد دمادم ، اى مهيمن اكرم ، اى مفضّل ارحم ، يك بار قدح بازگير تا اين بيچاره برزند دم . و گفته‌اند كه يوسف را دو چيز بود بر كمال : يكى حسن خلقت ، ديگر علم و فطنت - حسن خلقت جمال صورت است و علم و فطنت كمال معنى ، پس ربّ العزّه تقدير چنان كرد كه جمال وى سبب بلا گشت و علم وى سبب نجات تا عالميان بدانند كه علم نيكو به از صورت نيكو . و قد قيل فى المثل السّائر : العلم يعطى و ان يبطئ ، چون علم رؤيا يوسف را سبب ملك دنيا گشت ، چه عجب گر علم صفات مولى عارف را سبب ملك عقبى گردد ؟ ! يقول اللَّه عزّ و جلّ
« وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً »
.