غائب گشته و بنيامين را دوست دارد و غمگسار وى باشد كه هم مادر آن پسر غائب است ، بر عجز و پيرى وى ببخشاى و دردش بر درد ميفزاى ، «
فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ »
يكى را از ما برادران بجاى وى برده گير ، «
إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ »
الينا بردّ بضاعتنا و ايفاء الكيل لنا و اذا فعلت ذلك فقد زدت فى احساننا .
«
قالَ مَعاذَ اللَّهِ »
اى اعوذ باللَّه و اعتصم به و هو نصب على المصدر ، اى اعوذ باللَّه معاذا و كذلك يقال اعوذ باللَّه و العياذ باللَّه اى اعوذ باللَّه ، معنى آنست كه باز داشت خواهم بخداى ، «
أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ »
و لم يقل من سرق تحرّزا من الكذب ، «
إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ »
جائرون ان اخذنا بريئا بسقيم .
آوردهاند كه پسران يعقوب را قوّت به آن حد بود كه اگر يكى از ايشان بانگ زدى چهار فرسنگ بانگ وى « 1 » بشنيدندى و هر كه شنيدى اندر دل وى خلل پديد آمدى و اعضاهايش سست گشتى و هر زن بارور كه شنيدى بار بنهادى « 2 » و چون خشم گرفتندى كس طاقت ايشان نياوردى مگر كه بوقت خشم هم از نژاد ايشان كسى دست بوى فرو آوردى كه آن گه آن خشم از وى باز شدى ، روبيل برادر مهين در آن حال كه اين مناظره مىرفت در باز گرفت ، بنيامين خشم گرفت چنانك مويهاى اندام وى از جاى برخاست و سر از جامه بيرون كرد و گفت ايّها الملك و اللَّه لتتركنا او لاصيحنّ صيحة لا تبقى بمصر امرأة حامل الا القت ما فى بطنها ، يوسف چون او را ديد كه در خشم شد پسر خود را گفت : افرائيم خيز و دست بوى فرود آر تا خشم وى باز نشيند و ساكن گردد ، افرائيم دست بوى فرو آورد و آن غضب وى ساكن گشت ، روبيل گفت : من هذا انّ فى هذا البلد لينذرا من بذر يعقوب ، درين شهر كه باشد كه نهاد وى از تخم يعقوب است ، يوسف گفت يعقوب كيست ؟ روبيل ديگر باره خشم گرفت ، گفت : اسرائيل اللَّه بن ذبيح اللَّه بن خليل اللَّه ، يوسف گفت راست مىگويى .
«
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ »
يئسوا من اجابة يوسف الى ما سألوه ، يئس و استيأس
هامش
( 1 ) - نسخهء ج : آواز وى
( 2 ) - نسخهء الف : بچه بيفكندى