تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
بردگان بودند از غلامان و كنيزكان ، پنجم سال هر چه ضياع و عقار و مسكن بود ، ششم سال فرزندان خود را ببندگى بفروختند . هفتم سال مردان و زنان همه تنهاى خويش ببندگى به يوسف فروختند تا در مصر يك مرد و يك زن آزاد نماند ، پس ملك با يوسف مشورت كرد در كار مصريان و يوسف را وكيل خود كرد بهر چه صواب بيند در حقّ ايشان ، گفت اى يوسف راى آنست كه تو گويى و صواب آنست كه تو بينى و هر چه تو كنى در حقّ ايشان پسنديدهء منست . يوسف گفت : « انى اشهد اللَّه و اشهدك انى اعتقت اهل مصر عن آخرهم و رددت عليهم املاكهم » . و روى انّ يوسف كان لا يشبع من الطّعام فى تلك الايّام ، فقيل له تجوع و بيدك خزائن الارض ، فقال اخاف ان شبعت ان انسى الجائع و امر طبّاخ الملك ان يجعل غذاه نصف النّهار و اراد بذلك ان يذوق الملك طعم الجوع فلا ينسى الجائعين و يحسن الى المحتاجين فمن ثمّ جعل الملوك غذا هم نصف النّهار . پس غربا و قحط رسيدگان از هر جانب قصد مصر كردند و هر كه رسيدى يوسف شتروارى بار بوى دادى ، اين خبر بكنعان رسيد و اهل كنعان از نايافت طعام و گرسنگى بغايت شدّت رسيده بودند و بى طاقت گشته . فقال يعقوب لبنيه يا بنىّ انّ بمصر رجلا صالحا فيما زعموا يمير النّاس ، قالوا و من اين يكون بمصر رجل صالح و هم يعبدون الاوثان ، قال تذهبون فتعطون دراهمكم و تأخذون طعامكم فخرجوا و هم عشرة حتّى اتوه : فذلك قوله «
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ »
يعنى من ارض ابيهم و هى الحسمى و القريّات من ناحية كنعان و هى به دو و ارض ماشية - مىگويد آمدند برادران يوسف بمصر تا طعام برند مردمان خويش را ، «
فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ »
يوسف ، «
وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ »
نكر و انكر لغتان بمعنى واحد . يوسف ايشان را بشناخت و ايشان يوسف را نشناختند ، ابن عباس گفت از آن نشناختند كه از آن روز باز كه او را در چاه افكندند تا اين روز كه او را ديدند چهل سال گذشته بود و در دل ايشان هلاك وى مقرر بود . و گفته‌اند كه يوسف خود را بزىّ ملوك بايشان نمود ، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامهء حرير بر تن بر تخت ملك نشسته ، از آن جهت او را نشناختند . و قيل كان بينه و بينهم حجاب ، چون برادران در پيش وى شدند بعبرانى سخن گفتند ،
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 98 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )