درد دين خود بو العجب درديست كاندر وى چو شمع * چون شوى بيمار بهتر گردى از گردن زدن
خوش باغى و راغى است فردوس برين ، لكن راه آن دشخوار است و گلبنى پر خارست . مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت : -
حفت الجنة بالمكاره
- تا هر ناكسى و نااهلى دعوى آشنايى نكند .
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ
مثال اين قاعده درياى است كه آن دريا مقر جواهر گرانمايه ، و درّ شب افروز ساختند و آن گه نهنگان و ماهيان عظيم حجاب آن جواهر و در ساختند . دو تن برخيزند كه عشق آن در ايشان را در ميدان طلب كشد . بكنارهء آن دريا شوند صعوبت آن بينند ، و از فرات آن نهنگان هراس در ايشان پديد آيد . از آن دو مرد يكى چون آن اهوال و احوال با صعوبت بيند بترسد ، و از آن طلب قدم باز نهد و از گفتار خويش تبرا كند . اين يكى صاحب آرزوى بود ، در صفت رجوليت تمام نبود . پنداشت كه اين كار بآرزوى مجرد مىبرآيد ، و بى رنج بسر گنج مىرسد و عزت شرع او را جواب ميدهد كه - ليس الدين بالتمنى و لا بالتحلى .
با مات همى نهفته رازى بايد * وز مات همى به خود نيازى بايد
الحق تو نگو مرغى اى زاغ سياه * كت جفت همى سپيد بازى بايد !
و آن ديگر مرد ، كه خداوند ارادت بود عشق جمال آن گوهر شب افروز ديدهء عقل وى از اهوال آن دريا بر دوزد ، تا از آن معانى هيچ به خود راه ندهد ، و آن جمال هر ساعتى و هر لحظتى بر وى جلوه مىكند ، تا وى شيفتهتر و عاشقتر مىشود ! سرنگون به دريا شود ! اگر سعادت مساعدت نمايد و توفيق رفيق بود در شب افروز در قبض طلب وى آيد ، و اگر به عكس اين بود جانش نهنگان بغارت برند ، و نامش در جريدهء لا ابالى ثبت دارند و زبان حال گويد :
چون من دو هزار عاشق اندر ماهى * مىكشته شوند و بر نيايد آهى !
النوبة الاولى
- قوله تعالى :
يَسْئَلُونَكَ
- ترا مىپرسند
ما ذا يُنْفِقُونَ
كه چه هزينه كنند
قُلْ
بگوى
ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ
هر چه نفقه كنيد از مال
فَلِلْوالِدَيْنِ
بر پدر و مادر كنيد
وَ الْأَقْرَبِينَ
و بر خويشاوندان
وَ الْيَتامى