على بن ابيطالب ( عليه الصلاة والسلام ) پاك و پاكيزه زندگى كرد و پاكيزه از اين دنيا رفت ، داستان او با برادرش عقيل معروف است : عقيل نزد على آمد وگفت يا اميرالمؤمنين مقروض هستم ، قدرى از بيت المال به من كمك كنيد تا قرض خود را ادا كنم . على فرمود : يك شمشير تو بردار و يك شمشير هم من ، امشب مى رويم و دكان هاى كوفه را باز مى كنيم و پول و دارايى آنها را برميداريم . عقيل گفت : برادر ! من آمده ام كه تو قرض هاى مرا پرداخت كنى ، تو به من مى گويى دزدى كنيم ؟ ! على فرمود : مادرت به عزايت بنشيند ! تو جرأت دزدى از يك دكان را ندارى ، به من مى گويى از بيت المال دزدى كنم در حالى كه بيت المال حق همه مردم است ، اين كارى كه
تواز من مى خواهى دزدى است ، اما اگر صبر كنى تا من تنخواه خود را بگيرم آن زمان از حقوق خود مقدارى به تو مى دهم ، عقيل گفت مگر معاش و حقوق تو از بيت المال چقدر است كه ميخواهى مقدارى را هم به من بدهى ؟ حضرت فرمود : هرقدر كه هست ، نفقه عيال برمن واجب است ، آن را بر ميدارم و باقى را به تو مى دهم . عقيل گفت يا اميرالمومنين چه حرفهايى ميزنى ، من دو صد هزار درهم مقروضم ، تو با ده يا بيست درهمى كه در آخر ماه مى خواهى به من بدهى قرض مرا ادا ميكنى ؟ با اين مبلغ قرض من كى ادا مىشود ؟ اين كارها به درد من نمى خورد . يك
انسان كامل يا شاه مردان (فارسى) — صفحة 37
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص٣٧