فرموده باشد « 1 » و خداوند در آياتى از قرآن از وحى اخبار غيبى به آن حضرت خبر داده است و نيز به عيسى و يوسف و مريم از اخبار غيبى خبر داده است در بعضى از آيات كريمه ، علم غيب را بطور مطلق از پيامبر اسلام به عنوان يك بشر ( نه به عنوان يك رسول ) نفى كرده است كه از ساير انبياء و اولياء به عنوان بشر به طريق اولى نفى مىشود .
« وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ . . »
( الأعراف : 188 ) ؛ اگر علم به غيب را مى دانستم خير زيادى بدست مى آوردم و بدى را از خود دفع مى كردم ( در حالى كه خير كثير ندارم و ضرر هم به من رسيده ) بالاخره علم غيب مخصوص به خداوند است به هر پيامبر به هر مقدار در هر زمانى كه مصلحت ديد مىدهد و گرنه پيامبران بى خبر مىماندند سعدى شيرازى محكم ترين شعرى در مورد حضرت يعقوب و يوسف سروده است :
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند * كه اى روشن گوهر پير خردمند
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى « 2 »
بگفت احوال ما برق جهان است * دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينم * گهى بر پشت پاى خود نبنيم .
عمده شعر سوم است كه حالات معنوى و نزول وحى از جانب خدا را شبيه برق آسمان موقتى فرض مىكند كه گاهى از غيب براى آنان درى گشوده مىشود و گاهى چون ساير انسانها بى خبر اند و شعر چهارم نتيجه شعر سوم است .
هامش
( 1 ) - در بعضى از آثار علمى خود نوشتهام كه علم غيب - خارج از ادراك صورت وجود معلوم در نفس - براى بشر و هر موجود مخلوق ديگر عقلًا ممتنع است .
( 2 ) - كه نزديك خانه ات بود و مصر خيلى دور بود و يعقوب و فرزندان او اخيراً همه در كشور مصر بوده اند و موسى نيز در مصر بوده من نمى دانم كه اسحق ( ع ) به مصر بوده يا نه ؟