كه فعلًا در نجف اشرف اقامت دارند ميفرمودند : حاج شيخ محمّدتقى بهجت در فقه و اصول به درس مرحوم آيةالله حاج شيخ محمّدحسين اصفهانى معروف به كمپانى حاضر مىشد ، و چون به حجرهء خود در مدرسهء مرحوم سيّد بازميگشت ، بعضى از طلّابى كه در درس براى آنها اشكالى باقى مانده بود ، به حجرهء ايشان ميرفتند و رفع اشكالشان را مىنمودند .
و چهبسا ايشان در حجره خواب بودند و در حال خواب از ايشان مىپرسيدند و ايشان هم مانند بيدارى جواب ميدادند ؛ جواب كافى و شافى .
چون از خواب برمىخاستند و از قضايا و پرسشهاى در حال خواب با ايشان سخن به ميان مىآمد ، ابداً اطّلاع نداشتند و ميگفتند : هيچ به نظرم نمىرسد ، از آنچه مىگوئيد در خاطرم چيزى نيست !
آيةالله حاج شيخ عبّاس مدّظلّه ميفرمودند : آيةالله به جهت بسيار به مسجد سهله ميرفت و شبها تا به صبح تنها بيتوته مىنمود .
يك شب كه بسيار تاريك بود و چراغى هم در مسجد روشن نمىكردند ، ايشان در ميانهء شب ، احتياج به تجديد وضو پيدا كرد ، و براى تطهير و وضو به ناچار بايد از مسجد بيرون رود و در محلّ وضوخانه كه بيرون مسجد و در سمت شرقى آن واقع است وضو بسازد . ناگهان مختصر خوفى در اثر عبور اين مسافت در ظلمت محض تنهائى در ايشان پيدا شد .
به مجرّد اين خوف ، يك مرتبه نورى همچون چراغ در پيشاپيش ايشان پديدار شد كه با ايشان حركت ميكرد . ايشان با آن نور خارج شدند و تطهير كرده ، وضو گرفتند و سپس به جاى خود برگشتند ؛ در همهء اين احوال آن نور در برابرشان حركت داشت ، تاوقتى كه به محلّ خود رسيدند ، آن نور از بين رفت . « 1 »
هامش
( 1 ) . نورملكوتقرآن ، ج 1 ، ص 239 و 240 .