كه ساكت بود و در فكر فرو رفته بود كه ما به منزل رسيديم و ماشين توقّف كرد و من خداحافظى كردم و پياده شدم .
اين مرد هم از آن درِ ماشين پياده شده و چشمى به محلّ سكونت ما كه در طبقهء دوّم عمارتى نوساز بود و در طبقهء زيرين ، مغازهء بزرگ نان كعك و شيرينىپزى بود دوخت ، و به رفقاى ما كه از وانت پياده شدند رو كرد و گفت :
هذا عالم جليل لا تتركوه . « اين مرد دانشمندى بزرگوار است ، دست از او بر مداريد ! »
و به حقير گفت : إنشاءالله در اينجا به نزد شما مىآيم ، ولى در ظرف آن دو روزى كه ما در آن منزل بوديم و سپس به جدّه براى مراجعت آمديم ، ديگر ما او را نديديم . و الحمدُ للّه . « 1 »
هامش
( 1 ) . امامشناسى ، ج 11 ، ص 25 تا 29 .