چهارراهى رسيدم و در آنجا به من الهام شد كه حالا تو دنبال آن جوان برو !
گفتم : عجبا ! تا به حال ما از اين جوان كناره مىگرفتيم ، حال به ما امر شده كه ما دنبال او برويم !
آن جوان بدون اينكه صحبتى كند جلو رفت و من پشت سر او حركت كردم ، از اين خيابان به آن خيابان و از اين كوچه به آن كوچه ؛ بالأخره درِ خانهاى ايستاد و در زد من هم ايستادم ، يكباره خانمى سراسيمه در را باز نمود و بيرون آمد و گفت : سيّد ! به دادم برس ، فرزندم از دنيا رفته . به من گفته شد : برو داخل ! وارد شدم و گفتم : بچّه كجاست ؟ مرا در اطاقى بالاى سر بچّه بردند ، ديدم واقعاً بچّه مرده ، نبضش نمىزند و بدنش نيز كاملًا سرد شده است .
گفتم : يك استكان آب بياوريد و همه بيرون برويد ، آب را آوردند و همگى از اطاق خارج شدند ؛ آنگاه دو ركعت نماز خواندم ، حال بسيار منقلبى داشتم ، بعد حمدى خواندم و به آب دميدم . گفتم : خدايا من به دعاى ندبه رفته بودم ، نه اينجا را مىشناختم و نه آن جوان را ، حتّى از او اجتناب هم داشتم ، خودت گفتى دنبال او برو ، خودت مرا به اين خانه آوردى ، پس خودت هم اين بچّه را زنده كن ؛ اينها را مىگفتم و اشك مىريختم .
بعد كمى از آن آب در گلوى بچّه ريختم ، يك دفعه تكانى خورد و چشمانش باز شد و بلند شد و نشست ؛ بچّهاى كه مرده بود و ساعتها از مردنش گذشته و بدنش سرد سرد شده بود ، زنده شد !
مادر بچّه را صدا زدم . با ديدن فرزند خود كه زنده شده بود تحوّلى در او و اهل منزل حاصل شد و بنده نيز از آنجا خارج شدم .
مرحوم ورشوچى از اين قضايا زياد داشت ، امّا حالشان طورى بود كه تعلّقى به اين حالات و كرامات نداشته و اين گونه امور را از خدا مىديد . بسيار مرد جاندارى بودند و توجّه به توحيد حضرت حقّ جلّوعلا داشتند ، فلذا
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 108
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٠٨