مىفرمودند : سابقاً دراويش ، از صبح كشكولها را به دوش مىگرفتند و در كوچه و بازار براى مردم أشعارى را در محبّت خدا و محبّت به شاه ولايت أميرالمؤمنين عليهالسّلام مىخواندند و مردم نيز در ازاى اين إظهار محبّت ، وجهى را در كشكول آنان انداخته يا غذايى را به آنها مىدادند . شبهنگام اين دراويش در يكجا با هم اجتماع مىكردند و كشكولهايشان را روى هم ريخته و كسبشان را با يكديگر بطور مساوى تقسيم مىكردند و چنان أهل صفا و صميميّت بودند و حجاب دوئيّت از ميان آنان كنار رفته بود كه أبداً به ذهن آنان خطور نمىكرد كه كشكول چه كسى پر بود و كشكول كدام يك نصف يا خالى !
و نيز مىفرمودند : اين صفا و صميميّت نيز در تاريخ بعضى از طرّاران و راهزنان ديده مىشود كه مالى را كه از قافله زده و به يغما مىبردند را به نسبت مساوى با يكديگر تقسيم كرده و خودبينى نداشتند و به خاطر اين صفات خوبى كه در آنان بود نهايةً توفيق توبه يافته و از أهل هدايت و صلاح مىشدند . « 1 »
هامش
( 1 ) . در ترجمهء أحوال فضيل بن عياض كه در آخر موفّق به توبه گشت و از أولياء إلهى شد ، آمدهاست كه : « روزى كاروانى بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام مىخوردند ، يكى از أهل كاروان پرسيد كه مهتر شما كدام است ؟ گفتند : با ما نيست ، از آن سوى درختى است بر لب آبى ، آنجا نماز مىكند ! گفت : وقت نماز نيست . گفتند : تطوّع مىكند . گفت : با شما نان نخورد ؟ گفتند : به روزه است ! گفت : رمضان نيست . گفتند : تطوّع دارد !
اين مرد را عجب آمد ، به نزديك فضيل شد ، با خشوعى نماز ميكرد . صبر كرد تا فارغ شد . گفت : الضّدّان لايجتمعان . روزه و دزدى چگونه بود ؟ و نماز و مسلمانكشتن را با هم چكار ؟ فضيل گفت : قرآن دانى ؟ گفت : دانم . گفت : نه آخر حقّتعالى ميفرمايد :وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. مرد هيچ نگفت و از كار او متحيّر شد » . ( تذكرةالأولياء ، ج 1 ، ص 79 )